تبليغاتX
خیام-ادبیات

صدایم کن

سکوتت را نمی خواهم صدایم کن

صدایت مثل رویا مثل ابریشم مثل معنای محبت مثل گل زیباست

صدایت غرق خوبی هاست

در این تنهایی غمگین صدایم کن

برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطر جا دارد

سکوتت را  نمی خواهم صدایم کن

صدایت اشک ئهایم را صدا می کرد

تمام اشک های من صدایت را دعا می کند

صدایت را دعا میکنم



 

نوشته شده توسط خیام در شنبه 1387/03/25 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن

من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی

آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

 

 

(( در ايستگاه لحظه ها ))

نه اين كه حوصله اي نيست از تو دلگيرم

                                     اگر ز دلهره ترديد عاشقي سيرم

تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها

                           عجيب شايعه يي ... اين كه بي تو ميميرم

گناه از تو و من نيست ، زندگي اين بود

                            نوشته شده است جدايي به برگ تقديرم

كتاب زندگي من پر است از وحشت

                                   نخواه تا كه بخوانم تو را به تفسيرم

در ازدحام خيابان ، تو گم شدي و هنوز

                                 در ايستگاه لحظه ها به زنجيرم هنوز

تو رفتي و چمدانت هنوز جا مانده است

                                    خدا كند كه بيايي وگرنه ميميرم

 


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/03/09 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


ٍٍسحر

سحر

امشب غريبانه کوچه را مي گذرم و فردا شهر غريبي را سفر...
امروز تاريکتر از ديشب فردا را نمي دانم...!
ديروزم مانده امروز نيامده ! فردا...!
تمام نوشته هايم خط خط قدم هايي است که ناتوان به سويت شتابزده شده اند؟
ولي بي فايده از نديدن تو کوچه را بر مي گردند. به اميد فردايي که نمي دانم...
صداي برگشتني دوباره زمزمه ي کوچه...
دوباره...سه باره... و چندباري شنيده مي شود ولي ديده نه!
پژواک انتظار بود و بس! انتظاري ترسناکتر از شبهاي بي شبگرد که هر
شب کابوسم مي شود.
دارم تمام مي شوم!
سکوتي ممتد انتهاي کوچه فريادم مي زند که بيا !
من مي روم !مي روم و ميروم و ... مي روم
ولي کوچه پاياني ندارد !
غرق بي نهايتش شدم و ديگر حتي خودم را هم پيدا نکردم.
خدا نگهدارم!!! اگر دلي پر از اميد باش و عشق
اگر صدا شدي
پر از ترانه هاي پاك شو
اگر كه خاطري شدي
عزيز باش و مهربان
اگر ستاره اي شدي
برو به آسمان پاك
ميان تكه هاي ابر
بتاب و نور ده
اگر كه مه شدي
ميان نيمه شب به خواب آسمان بيا
و عاشقان خسته را
به نور خود نوازشي غريب ده
وگر كه كوه
صبور باش و سربلند و استوار
تو هر چه ، هركه خواه باش
ليك؛
صبور مهربان
عزيز و استوار باش!


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/02/26 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


معلـــــــــــــــــم

 

 معلّمي هنر است، هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعي و تلاش اندوخته است. معلّمي

عشقي است  الهي و آسماني است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا کرد تا با همّت

 بلند خويش روشنائي شب هاي تارِ جهالت و ناداني باشد. معلمّي، مهري است که

از روز ازل با گل آدمي سرشته شد تا مردم از ظلمات جهل به نور دانايي،

 رهنمون شوند. براستي که معلّمي شغل نيست، عشق است.

مي توان در سايه آموختن                           گنج عشق  جاودان اندوختن

اول از استاد، ياد آموختيم                           پس، سويداي سواد  آموختيم

از پدر گر قالب تن يافتيم                            از معلم جان روشن   يافتيم

اي معلم چون کنم توصيف تو                       چون خدا مشکل توان تعريف تو

اي تو کشتي نجات روح ما                         اي به طوفان جهالت نوح  ما

يک پدر بخشنده آب و گل است                      يک پدر روشنگر جان و دل است

ليک اگر پرسي کدامين برترين                     آنکه دين آموزد وعلم ویقین

                                             شهریار

ای معلم ایسترم چون لاله ی حمرا سنی

ایسترم مجنون اولوپ تا ایلییم لیلا سنی

سن گوزللیک لر وریپ سن باغ و بوستانا بوکون

هانچی جنتدن گتیر میش خالق یکتاسنی

تقدیم به تمام معلین سرافراز

 


 

نوشته شده توسط خیام در شنبه 1387/02/07 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت


بی تو مهتاب شبی ......

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت...
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم؟.....مشیری


 

نوشته شده توسط خیام در جمعه 1387/01/23 ساعت 8:27 موضوع | لینک ثابت


هفت سین عشق

سال نو بر تمام عزیزان مبارک باد شادی شما ارزوی ماست


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/01/01 ساعت 7:29 موضوع | لینک ثابت


رخساریار غایب

                 

  درنقا ب  است  نظر  سوز  بود  ديدارش     آه زآنروز  كه بي پرده بود رخسارش

 

    هوسِ جلوة  او نيست به انــدازة  من    كه جهان زيرو زبر مي شود از رفتارش

 

    نفسي كز جگرِ سوختـــه آيد بيرون     تا دمِ صبح چـــرا  گرم  بود  بازارش

 

  سينه اي نيست  كه بي داغِ تجلّي با شد   محملي نيست كه ليلي نبـود  در بارش

 

  به كه از صبحِ نوا ي دل صا ئب  پيـدا ست    نا لة ني  مگر از خــواب كند  بيدارش

                                                                                                                                    

   حال كه در پردة غيب به سر مي برد ديدارش چشم ها را اينگونه ميسوزاند و

جمالش آدمي را نابينامي كند پس آنروزي كه پردة غيبت كنار رود

 چگونه بر تاوان ديدارش كور خواهيم گشت ؟

هرکسی فكر مي كند كسي به اندازة او منتظر ديدارش نبوده !؟

ولی او ست آن نجاتبخشی كه جهاني را مي تواند  زير و رو كند .

  از جگرِ سوخته اي كه آهي از ته دل كشيده باشد و

 در حسرتِ ديدارش نفس هاي سوخته از جگر بر مي آورد

 تا صبح بازار دولت منتظر «عج» را گرم كرده است!!؟؟

   هر محملي يك ليلي دارد  و سينه اي هم نيست

 كه داغِ جلوه هاي يار بر آن نخورده باشد.

  دختر رز  را درهمیشه درون شيشه نگاه داشته اند چون بارکجاوه انتظار!!؟؟

هميشه  شيشه ودر نتيجه شكستني است پس چه بهتر 

 كه دختر رز از كوي خرابات بيرون نيايد كه شكستن حتمي است.

   دلِ صائب كه  از نواي صبح و سپيدة سحر بيدار نشد ،

منتظرِ نالة ني است كه خبر از آمدن يار مي دهد.


 

نوشته شده توسط خیام در سه شنبه 1386/12/14 ساعت 7:21 موضوع | لینک ثابت


گل برگی از خاطزات

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...


 

نوشته شده توسط خیام در دوشنبه 1386/11/22 ساعت 8:15 موضوع | لینک ثابت


ستارخان


 

نوشته شده توسط خیام در یکشنبه 1386/11/07 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت


عشق

Image and video hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط خیام در چهارشنبه 1386/11/03 ساعت 6:31 موضوع | لینک ثابت