تبليغاتX
خیام-ادبیات

بنی آدم اعضای یكدیگرند

معلم چو آمد به ناگه ؛ كلاس     چو شهری فرو خفته خاموش شد

سخنهای ناگفته در مغزها          به لب نا رسیده فراموش شد

معلم زكار مداوم مدام              غضبناك و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب      جوانی از او رخت بسته بود          

سكوت كلاس غم انگیز را          صدای درشت معلم شكست

زجا احمدك جست و بند دلش      بدین بی خبر بانگ از هم گسست

بیا احمدك درس دیروز را              بخوان تا بفهمم كه سعدی چه گفت

ولی احمدك درس ناخوانده بود          بجز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشك یتیم        خطوط خجالت برویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش           بروی تن لاغرش لرزه داشت 

زبانش به لكنت بیافتاد و گفت :         " بنی آدم اعضای یكدیگرند

وجودش بیكباره فریاد زد :               " كه در آفرینش زیك گوهرند "

 در اقلیم ما رنجبر مردمان                 زبان دلش گفت بی اختیار

" چو عضوی بدرد آورد روزگار "          " دگر عضوها را نماند قرار "

 تو كز تو كز كز... وای یادش نبود          جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی خشم         بیفكند پایین و خاموش شد

صداهای محنت زهر سو بلند                بگردید و نارفته در گوش شد

ز چشم معلم شراری جهید                   نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و كینه گشت           غضب میدرخشید در چشم او

 چرا احمد كودن بی شعور                       معلم بگفتا به لحن گران !

خواندی چنین درس آسان بگو              مگر چیست فرق تو با دیگران ؟

 عرق احمدك از جبین پاك كرد                        خدایا چه میگوید آموزگار

نمیداند كه آیا در این میان                  بود فرق مابین دارو ندار ؟

 چگوید بگوید حقایق بلند                     به شهری كه از چشم خود بیم داشت ؟

بگوید كه فرق است مابین او                و آنكس كه بی حد زر و سیم داشت ؟...ادامه مطلب

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خیام در سه شنبه 1388/06/31 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت


ای خاک درت سرمه‌ی ارباب بصارت

زبان و ادبیات فارسی | www.Adabiiat.com

ای خاک درت سرمه‌ی ارباب بصارت
در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت
بر فرق فریدون ننشیند ز حقارت
گرد قدم زائرت، از غایت رفعت
گویند به هم مطلب خود را به اشارت
در روضه‌ی تو خیل ملایک، ز مهابت
در چشمه‌ی خورشید کند غسل زیارت
هر صبح که روح القدس آید به طوافت
کز عمر، نشد حاصل او غیر خسارت
در حشر، به فریاد بهائی برس از لطف...

شعر زیبای عارفانه از شیر و شكر اثر شیخ بهایی



 



 

نوشته شده توسط خیام در یکشنبه 1388/05/11 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت


روزگار

چله نشین فنا در شب ویرانیم

         داغ کدامین گناه مانده به پیشانیم

همسفر بادها رفته ام از یادها

        فاصله بیش نیست تا شب ویرانیم

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر  همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد

ما همه همسفریم

 


 

نوشته شده توسط خیام در سه شنبه 1388/04/02 ساعت 2:5 موضوع | لینک ثابت


چوبک و مکتب ناتورالیسم(قسمت دوم)

گاه چوبک بر اساس همان دیدگاه شیوه زشت نگاری را در پیش می گیرد و بر اهمیت انگیزه های غریزی و جنسی در زندگی و کار انسان به شکل افراطی تاکید می ورزد. به عنوان مثال در داستان "چرا دریا توفانی شده بود" احساسات و اندیشه های آدمهای داستان نتیجه مستقیم تاثیرها و دگرگونی جنسی و بدنی آنهاست.

چوبک بخاطر دیدگاه ناتورالیستی، انسان را در حد یک حیوان، پست و زبون نشان می دهد و حیات آدمی را بیهوده می داند. او در داستان "مردی در قفس" می نویسد" این آدم واخورده هم مثل تمام مردم در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود که به تلافی و کفاره چند لقمه غذایی که می خورد، مدتها توی مستراح بدبو و دخمه مانند خانه خود بنشیند و بوی گند بالا بکشد......"( خیمه شب بازی - مردی در قفس- ص 112)

گاه چوبک بر اساس همان دیدگاه شیوه زشت نگاری را در پیش می گیرد و بر اهمیت انگیزه های غریزی و جنسی در زندگی و کار انسان به شکل افراطی تاکید می ورزد. به عنوان مثال در داستان "چرا دریا توفانی شده بود" احساسات و اندیشه های آدمهای داستان نتیجه مستقیم تاثیرها و دگرگونی جنسی و بدنی آنهاست.

چوبک بخاطر دیدگاه ناتورالیستی، انسان را در حد یک حیوان، پست و زبون نشان می دهد و حیات آدمی را بیهوده می داند. او در داستان "مردی در قفس" می نویسد:" این آدم واخورده هم مثل تمام مردم در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود که به تلافی و کفاره چند لقمه غذایی که می خورد، مدتها توی مستراح بدبو و دخمه مانند خانه خود بنشیند و بوی گند بالا بکشد..."( خیمه شب بازی - مردی در قفس- ص 112)

چوبک در حیوانی جلوه دادن انسان تا آن حد پیش می رود که در "سنگ صبور" همه کارهای انسان را در اثر فعالیت غریزه جنسی می داند. گویا چشمان او تنها و تنها بعد حیوانی بشر را دیده است. او آدمهایش را ناقص الخلقه، دیوانه، شهوانی، بی مغز و حیوان صفت تصویر کرده است. زنها و مردهای داستانهای او در تب شهوت می سوزند و عشق آنها برای شور و شهوت است.

نویسنده ای که تحقیق گسترده ای درباره زن در آثار چوبک انجام داده می نویسد:" این نوزده زنی که در داستانهای کوتاه و بلند چوبک پرسه می زنند، جز دوتایشان همه وقیح{...} هستند. دهن که باز می کنند گویی جز فکرهای جنسی و... فکر دیگری ندارند... به واقع زنهای ساخت چوبک اسیر شهوتند... از عاطفه مادری، از عفت و پاکدامنی چیزی نمی دانند. حتی دختری که برای باز شدن بختش به زیارت رفته، در نگاه به ضریح و قبر آقا نیز یکسره شهوت و تن پرست است"(زن در آثار چوبک- پرویز نقیبی)

"قبر،بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود كه هيكل بلند مردانه‌اي زيرش خوابيده_عذرا اين‌طور فكر مى‌كرد.سراپاى قبر را با تعجب و كنجكاوى ورانداز كرد و پيش خودش خيال كرد:"قربونش برم چه قد رشيدى داشته!"

اما از اينكه از يك مرد،شوهر خواسته بود خجالت كشيد و صورتش گل انداخت.

با شتاب و چابكى از سرجاش بلند شد.چند ماچ چسبان صدادار،خيلى شهوانى و از روى دل پرى به ضريح كرد؛آنوقت بى آن‌كه  دست‌هايش را از محجر بردارد،دو بار دور قبر طواف كرد و باز سرجاي اولش نشست." (خیمه شب بازی - نفتی)

او بیش از آنکه به وقایع درونی و دنیای ذهن آدمها و پرورش طرح داستان بپردازد به توصیف وقایع روزمره و حوادث ملموس و بیان جنبه های آلوده و چرک زندگی علاقه نشان می دهد، گرایشی که از آن به رئالیسم سیاه یا نگرش ناتورالیستی غریزی نویسنده نیز می توان تعبیر کرد.

در داستان "انتری که لوطیش مرد" در ابتدا که انتر از مرگ لوطى شادى و پایکوبى مى کنداما به تدریج که انتر پى به بردگى تقدیرى و ابدى خود مى برد ، مى فهمد که حتى بعد از مرگ لوطى نیر نمى تواند از بردگى او رهایى پیدا کند. در این موقعیت است که انتر مى کوشد تا با پناه بردن به گذشته و نقل لحظات هیجانى آن و در معرکه اى که به پا کرده، از واقعیت فرار کند. لوطى همزاد انتر بوده است. در این موقعیت، انتر نمى داند با جهان بى لوطى چه کند؟ نیمى از مغزش فلج مى شود. انتر در میان آدمیان تنها زبان لوطى و اشارات او را در مى یافته و قادر به ارتباط با دیگران نبوده و نیست. در واقع حلقه ارتباط او با آدم هاى دیگر به ناگهان از بین رفته است.

"با تجربه دریافته بود که همه دشمن خونى او هستند. همیشه منتظر بود که خیزران لوطى رو مغزش پایین بیاید. یا قلاده گردنش را بفشارد، یا لگد تو پهلویش بخورد. هر چه مى کرد مجبور بود. هر چه مى دید مجبور بود و هر چه مى خورد مجبور بود. زنجیرى داشت که سرش به دست کس دیگر بود و هرجا که زنجیردار مى خواست مى کشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشیده شده بود."

با مرگ لوطى، انتر به نوعى خودآگاهى مى رسد. لوطى جهان مرده است. انتر این را به معناى آزادى و رهایى خود تلقى مى کند. نیروى شهوت انتر سر باز مى کند و با آن به ارضا مى رسد. ته مانده غذاى لوطى را مى خورد و شاد و سرکیف از آزادى اش، به دشت روانه مى شود. نمى داند به کجا مى رود. زنجیر هنوز همراهش است. چیزى که مدام گرفتارى اش را به او یادآور مى شود. جهان در برابر انتر رها شده از دست لوطى اش، معناى دیگرى به خود مى گیرد. سردرگمى و سردر نیاوردن از موقعیت جدید، انتر را وامى دارد تا از راهى که آمده برگردد و به مرده همزادش پناه آورد و این یعنی که بدبختی همیشگی و بردگی دائمی از ابتدا در وجود او قرار داشته است. همان بدبختی ای که لوطی نیز با آن دست به گریبان است یعنی در نگاه چوبک میان انتر و لوطی هیچ تفاوتی نیست که اصلا انتر همان لوطی است.

چوبك مثل اغلب ناتورالیستها كم‌كم به تصویر و تجسم این مظاهر زشت و ناپسند جامعه خوگر و مأنوس می‌شود و خودش در تله‌ای می‌افتد كه خوانندگانش را از آن برحذر داشته است، یعنی تله عادت. به بیانی دیگر، چنان در زشتیها و ناپاكیها غرق می‌شود كه از خوبیها و پاكیها غافل می‌ماند. به تدریج، برحسب عادت توجه عمیق به این زشتیها، كارش به افراط و اغراق كشیده می‌شود، گویی نویسنده فقط زشتیها و ناپاكیها را می‌بیند، چشمهایش را بر روی همه پاكیها و لطافتها و زیباییهای زندگی بسته است. مصداق این گفته را می‌توان در رمان"سنگ صبور"، آخرین اثر چوبك، به خوبی دید. در این كتاب، نویسنده به مبالغه و افراط كاری زیان‌باری در تشریح و تصویر ناپاكیها و كثافتهای صحنه‌ها و شخصیتهای رمان افتاده است.
این عدم تعادل معمولاً در آثار همه نویسندگان ناتورالیست دیده می‌شود و چوبك نیز از این قاعده مستثنا نیست. به خصوص كه چوبك چنان به اصول ناتورالیسم مومن و وفادار است كه می‌توان جزء جزء ویژگیهای این مكتب را در داستانهایش یافت.


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1388/03/14 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


چوبک و مکتب ناتورالیسم(قسمت دوم)

گاه چوبک بر اساس همان دیدگاه شیوه زشت نگاری را در پیش می گیرد و بر اهمیت انگیزه های غریزی و جنسی در زندگی و کار انسان به شکل افراطی تاکید می ورزد. به عنوان مثال در داستان "چرا دریا توفانی شده بود" احساسات و اندیشه های آدمهای داستان نتیجه مستقیم تاثیرها و دگرگونی جنسی و بدنی آنهاست.

چوبک بخاطر دیدگاه ناتورالیستی، انسان را در حد یک حیوان، پست و زبون نشان می دهد و حیات آدمی را بیهوده می داند. او در داستان "مردی در قفس" می نویسد" این آدم واخورده هم مثل تمام مردم در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود که به تلافی و کفاره چند لقمه غذایی که می خورد، مدتها توی مستراح بدبو و دخمه مانند خانه خود بنشیند و بوی گند بالا بکشد......"( خیمه شب بازی - مردی در قفس- ص 112)

گاه چوبک بر اساس همان دیدگاه شیوه زشت نگاری را در پیش می گیرد و بر اهمیت انگیزه های غریزی و جنسی در زندگی و کار انسان به شکل افراطی تاکید می ورزد. به عنوان مثال در داستان "چرا دریا توفانی شده بود" احساسات و اندیشه های آدمهای داستان نتیجه مستقیم تاثیرها و دگرگونی جنسی و بدنی آنهاست.

چوبک بخاطر دیدگاه ناتورالیستی، انسان را در حد یک حیوان، پست و زبون نشان می دهد و حیات آدمی را بیهوده می داند. او در داستان "مردی در قفس" می نویسد:" این آدم واخورده هم مثل تمام مردم در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود که به تلافی و کفاره چند لقمه غذایی که می خورد، مدتها توی مستراح بدبو و دخمه مانند خانه خود بنشیند و بوی گند بالا بکشد..."( خیمه شب بازی - مردی در قفس- ص 112)

چوبک در حیوانی جلوه دادن انسان تا آن حد پیش می رود که در "سنگ صبور" همه کارهای انسان را در اثر فعالیت غریزه جنسی می داند. گویا چشمان او تنها و تنها بعد حیوانی بشر را دیده است. او آدمهایش را ناقص الخلقه، دیوانه، شهوانی، بی مغز و حیوان صفت تصویر کرده است. زنها و مردهای داستانهای او در تب شهوت می سوزند و عشق آنها برای شور و شهوت است.

نویسنده ای که تحقیق گسترده ای درباره زن در آثار چوبک انجام داده می نویسد:" این نوزده زنی که در داستانهای کوتاه و بلند چوبک پرسه می زنند، جز دوتایشان همه وقیح{...} هستند. دهن که باز می کنند گویی جز فکرهای جنسی و... فکر دیگری ندارند... به واقع زنهای ساخت چوبک اسیر شهوتند... از عاطفه مادری، از عفت و پاکدامنی چیزی نمی دانند. حتی دختری که برای باز شدن بختش به زیارت رفته، در نگاه به ضریح و قبر آقا نیز یکسره شهوت و تن پرست است"(زن در آثار چوبک- پرویز نقیبی)

"قبر،بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود كه هيكل بلند مردانه‌اي زيرش خوابيده_عذرا اين‌طور فكر مى‌كرد.سراپاى قبر را با تعجب و كنجكاوى ورانداز كرد و پيش خودش خيال كرد:"قربونش برم چه قد رشيدى داشته!"

اما از اينكه از يك مرد،شوهر خواسته بود خجالت كشيد و صورتش گل انداخت.

با شتاب و چابكى از سرجاش بلند شد.چند ماچ چسبان صدادار،خيلى شهوانى و از روى دل پرى به ضريح كرد؛آنوقت بى آن‌كه  دست‌هايش را از محجر بردارد،دو بار دور قبر طواف كرد و باز سرجاي اولش نشست." (خیمه شب بازی - نفتی)

او بیش از آنکه به وقایع درونی و دنیای ذهن آدمها و پرورش طرح داستان بپردازد به توصیف وقایع روزمره و حوادث ملموس و بیان جنبه های آلوده و چرک زندگی علاقه نشان می دهد، گرایشی که از آن به رئالیسم سیاه یا نگرش ناتورالیستی غریزی نویسنده نیز می توان تعبیر کرد.

در داستان "انتری که لوطیش مرد" در ابتدا که انتر از مرگ لوطى شادى و پایکوبى مى کنداما به تدریج که انتر پى به بردگى تقدیرى و ابدى خود مى برد ، مى فهمد که حتى بعد از مرگ لوطى نیر نمى تواند از بردگى او رهایى پیدا کند. در این موقعیت است که انتر مى کوشد تا با پناه بردن به گذشته و نقل لحظات هیجانى آن و در معرکه اى که به پا کرده، از واقعیت فرار کند. لوطى همزاد انتر بوده است. در این موقعیت، انتر نمى داند با جهان بى لوطى چه کند؟ نیمى از مغزش فلج مى شود. انتر در میان آدمیان تنها زبان لوطى و اشارات او را در مى یافته و قادر به ارتباط با دیگران نبوده و نیست. در واقع حلقه ارتباط او با آدم هاى دیگر به ناگهان از بین رفته است.

"با تجربه دریافته بود که همه دشمن خونى او هستند. همیشه منتظر بود که خیزران لوطى رو مغزش پایین بیاید. یا قلاده گردنش را بفشارد، یا لگد تو پهلویش بخورد. هر چه مى کرد مجبور بود. هر چه مى دید مجبور بود و هر چه مى خورد مجبور بود. زنجیرى داشت که سرش به دست کس دیگر بود و هرجا که زنجیردار مى خواست مى کشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشیده شده بود."

با مرگ لوطى، انتر به نوعى خودآگاهى مى رسد. لوطى جهان مرده است. انتر این را به معناى آزادى و رهایى خود تلقى مى کند. نیروى شهوت انتر سر باز مى کند و با آن به ارضا مى رسد. ته مانده غذاى لوطى را مى خورد و شاد و سرکیف از آزادى اش، به دشت روانه مى شود. نمى داند به کجا مى رود. زنجیر هنوز همراهش است. چیزى که مدام گرفتارى اش را به او یادآور مى شود. جهان در برابر انتر رها شده از دست لوطى اش، معناى دیگرى به خود مى گیرد. سردرگمى و سردر نیاوردن از موقعیت جدید، انتر را وامى دارد تا از راهى که آمده برگردد و به مرده همزادش پناه آورد و این یعنی که بدبختی همیشگی و بردگی دائمی از ابتدا در وجود او قرار داشته است. همان بدبختی ای که لوطی نیز با آن دست به گریبان است یعنی در نگاه چوبک میان انتر و لوطی هیچ تفاوتی نیست که اصلا انتر همان لوطی است.

چوبك مثل اغلب ناتورالیستها كم‌كم به تصویر و تجسم این مظاهر زشت و ناپسند جامعه خوگر و مأنوس می‌شود و خودش در تله‌ای می‌افتد كه خوانندگانش را از آن برحذر داشته است، یعنی تله عادت. به بیانی دیگر، چنان در زشتیها و ناپاكیها غرق می‌شود كه از خوبیها و پاكیها غافل می‌ماند. به تدریج، برحسب عادت توجه عمیق به این زشتیها، كارش به افراط و اغراق كشیده می‌شود، گویی نویسنده فقط زشتیها و ناپاكیها را می‌بیند، چشمهایش را بر روی همه پاكیها و لطافتها و زیباییهای زندگی بسته است. مصداق این گفته را می‌توان در رمان"سنگ صبور"، آخرین اثر چوبك، به خوبی دید. در این كتاب، نویسنده به مبالغه و افراط كاری زیان‌باری در تشریح و تصویر ناپاكیها و كثافتهای صحنه‌ها و شخصیتهای رمان افتاده است.
این عدم تعادل معمولاً در آثار همه نویسندگان ناتورالیست دیده می‌شود و چوبك نیز از این قاعده مستثنا نیست. به خصوص كه چوبك چنان به اصول ناتورالیسم مومن و وفادار است كه می‌توان جزء جزء ویژگیهای این مكتب را در داستانهایش یافت.


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1388/03/14 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت


چوبک ومکتب ناتورالیسم1

 

چوبک و مکتب ناتورالیسم(قسمت اول(

ناتورالیسم مکتبی است که بر اثر یک نظریه فلسفی به همین نام در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نخست در فرانسه و سپس در انگلستان و سایر کشورهای اروپایی و امریکا به وجود آمد. بر اساس فلسفه ناتورالیسم هر چیزی که وجود دارد بخشی از طبیعت است ؛ بنابراین در حوزه فعالیت علم قرار می گیرد و بوسیله علتهای مادی و طبیعی قابل توصیف و توجیه است .نویسندگان مکتب ناتورالیسم بر اساس همین فلسفه حوادث و رویدادهای زندگی را تشریح می کنند و اعتقادی به علت ماوراء طبیعی و ماوراء پدیده های علمی برای توجیه حوادث و رویدادهای زندگی ندارند. ساده ترین توصیفی که از این مکتب می توان کرد به کاربردن جبرگرایی در ادبیات و به خصوص داستان نویسی است . نویسنده ناتورالیسم اعتقاد به جبر بیولوژیکی را از "چارلز داروین" که انسان را نتیجه تکامل راسته ای از حیوانات پستاندار می دانست ، اعتقاد به اسارت بشر در تنگنای غرایز جنسی را ا"زیگموند فروید" روانشناس اتریشی و بکارگیری شیوه های علوم را در نقد ادبی از "ایپولیت آدولف تن" ، فیلسوف و ادیب جبرگرای فرانسوی آموخت .سه مکتب رمانتیسم ، واقع گرایی و ناتورالیسم که به دنبال یکدیگربه وجود آمده اند ، ویژگیهایی دارند که آنها را از یکدیگر متمایز می کند که با مثالی ساده می توان خصوصیات این سه مکتب را بازگو کرد و تفاوت آنها را از یکدیگر بازشناخت .در توصیف فصل پاییز و برگ ریزان کار نویسنده واقع گرا این است که واقعیت فصل پاییز و ریختن برگهای درختان را برای خواننده توصیف و باز آفرینی کند، نویسنده رمانتیسم علاوه بر توصیف این واقعیت چون آن را نشانه ای از بی وفایی دنیا می بیند ، سعی می کند دیدگاه و فلسفه خود را نیز در ضمن توصیف به خواننده القا کند؛ اما نویسنده ناتورالیسم برگ ریزان را تنها پدیده ای طبیعی و نتیجه مختوم فعل و انفعالاتی می داند که واقعیت علمی دارند ازاین جهت خواننده را به دیدار درخت می برد و جای جدا شدن برگها را از شاخه ها که بر اثر عوامل طبیعی سخت شده و مانع رسیدن مواد غذایی به برگها و در نتیجه زرد شدن و ریختن آنها شده است به او نشان می دهد . از همین جاست که دیدگاه عینی و علمی و صریح نویسنده ناتورالیسم به طبیعت بشر و جامعه آشکار می شود. به بیان ساده واقع گرایی، معیار ارزشهای خود را از واقعیت می گیرد، رمانتیسم که به دنبال مطلق و ایده آل است از جهان واقعی و واقعیت موجود فراتر می رود و ناتورالیسم واقعیت را به صورت نتایج و قوانین علمی عرضه می کند . به همین جهت است که نویسنده ناتورالیسم بیشتر به ماجراهای واقعی یا استثنایی که اتفاق افتاده اند ، استناد می جوید


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خیام در شنبه 1388/02/05 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت


آموزش عروض به زبان ساده 2 و3

- بحر رجز

رجز در لغت به معنی اضطراب و سرعت است این بحر را بدان جهت رجز خوانده اند که اکثر اشعار عرب که در شرح مفاخر پیشنیان و صفت مردانگی قوم عرب سروده شده است در این بحر است و در این هنگام آواز پریشان و حرکات تند است. اصل این بحر «مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن » رجز مثمن سالم می باشد.

زحافات این بحر پنج است که به ذکر موارد یاد شده در کتاب می پردازیم:

3-1: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن: رجز مثمن مطوی

اگر از رکن«مستفعلن» (- - U -)که رجز است حرفچهارم حذف شود، مستعلن (- UU-) که با مفتعلن(- UU -)برابر است باقی می ماند. که حذف حرف چهارم را مطوی می گویند. تکرار «مفتعلن» را در وزن «رجز مطوی» می گویند.

عشق تو بر بود زمن مایه ی مایی و منیخود نبود عشق تو را چاره ز بی خویشتنی

3-2: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن: رجز مثمن مطوی مخبون

الف) «رجز مطوی» است زیرا مستفعلن(- -U -) به مفتعلن(- UU -) تبدیل شده است.

ب) «مخبون» است زیرا اگر از مستفعلن(- - U -) حرف دوم حذف شود، متفعلن(U – U -) می ماند که به جای آن «مفاعلن» (U – U -) می گذارند.

از نظرات کجا رود ور برود تو همرهی رفت و رها نمی کنی، آمد و ره نمی دهی «سعدی

4- بحر متقارب

متقارب در لغت به معنای نزدیک به هم می باشد اصل این بحر «فعولن فعولن فعولن فعولن» متقارب مثمن سالم می باشد و دارای شش زحاف می باشد که به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:

فعولن فعولن فعولن فعل : متقارب مثمن محذوف

الف)«متقارب»است زیرا تکرار«فعولن»(U - - ) است.

ب)«مثمن» است زیرا هشت رکن دارد.

پ)«محذوف» است زیرا هجای آخر آن حذف شده و تنها «فعل» (U -) باقی مانده است.
 

اوزان مختلف الارکان شعر فارسی و زحافات آن

1- بحر منسرح...........


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خیام در جمعه 1388/01/21 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت


آموزش عروض به زبان ساده 1

نظر به اینکه در پاورقی کتاب ادبیات تخصصی (1) عروض و قافیه ی پیش دانشگاهی نام اوزانی آورده شده است که فقط برای مطالعه می باشد ولی در کنکور از این مباحث چندین سوال مطرح می شود و اغلب دبیران محترم مطالعه ی این قسمتها را به عهده ی خود دانش آموزان می گذارند و با توجه به اینکه فهم این مطالب نیز دشوار می باشد و باید به نوعی به دانش آموز تفهیم شود که در یاد و خاطر آنها ثبت شود و ضرری از این بابت متوجه آنها نشود  تصمیم گرفتم که این اوزان را به گونه ای که قابل فهم برای فراگیران باشد تدریس کنم. بدین منظور جزوه ای تهیه نموده ایم که اگر صلاح بدانید ضمیمه کتاب شود و یا به طریقی از طرف مدیران در اختیار دانش آموزان علاقمند قرار گیرد.

تعریف وزن

وزن، نظم و تناسب خاصی است و اصوات شعر(= هجاها) این نظم و تناسب اصوات به انحنای گوناگون نزد ملل مختلف مبین نوعی آهنگ و موسیقی است.

انواع وزن در زبان های گوناگون

در شعر سنتی هر زبانی، تساوی تعداد هجاهای هر مصراع، در وزن دخیل است. علاوه بر این عامل مشترک، وزن شعر هر زبانی مبتنی بر عامل خاصی است:

1- وزن عددی(Numerical)

این وزن مبتنی است بر تساوی تعداد هجاهای هر مصراع (یعنی عامل خاصی در این گونه وزن دخیل نیست) وزن اشعار فرانسوی، ایتالیایی و اسپانیایی از این گونه است.

2- وزن تکیه ائی(Accentaal)

این وزن مبتنی است بر تکیه ای که بر هجاها واقع می شود. وزن اشعار انگلیسی و آلمانی چنین است.

3- وزن آهنگی یا نواختی (Tonic)

این وزن بر حسب زیری و بمی اصوات(هجاها) مشخص می شود. وزن شعر چینی و ویتنامی از این قبیل است.

4- وزن کمی(Quantitative)

این وزن مبتنی بر امتداد زمانی، یعنی کمیت(کوتاهی و بلندی) هجاهاست. وزن شعر فارسی و عربی وسانسکریت و یونان باستان و لاتین از این دست است.

تعریف زحاف

عروضیان تغییراتی را که به اجزای سالم اصلی داده می شود. تا اجزای فرعی غیر سالم از آن منشعب شود، زحاف خوانده اند. به عبارت دیگر، اختلافاتی را که ممکن است در هر یک از اوزان اصلی رخ دهد به شرط آنکه وزن از قاعده نیفتد در خلال قواعدی بیان می دارند که حاصل آن زحافات و علل خوانده می شود، و این تغییرات که در اصول بحور حاصل می شود نه تنها در شعر گرانی پدید نمی آورد، بلکه شعر را قبول تر و خوشاهنگ تر می سازد.

زحاف مأخذ است از زحف که به معنی دور شدن از اصل و خطاشدن تیر و به نشانه اصابت نکردن است و جمع زحاف در عروض زحافات و از احیف است.

اوزان متحد الارکان شعر فارسی و زحافات آن

1- بحر رمل

رمل در لغت حصیر بافتن است و این بحر را بدان جهت رمل خوانده اند که پنداری ارکان آن درهم بافته است. اصل این بحر فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن «بحر رمل مثمن سالم» می باشد و دارای چهارده زحاف است، که تنها به شرح موارد ذکر شده در کتاب می پردازیم:

1-1: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: رمل مثمن محذوف(=مقصور)

محذوف: عبارت از آن است که یک هجا از آخر رکن سالم حذف شود.

ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری  وزنفاق تیر و قصد ماه کید مشتری

«انوری»

1-2: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن: رمل مسدس محذوف(= مقصور)

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من «مولوی

.....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خیام در یکشنبه 1387/12/18 ساعت 8:6 موضوع | لینک ثابت


پرندگان منظومه منطق الطیر عطار

منطق الطير: مأخوذ است از آيه شريفه: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير واوتينا من کل شي ء ان هذا لهو الفضل المبين» (سوره نمل آيه 16)- در تفاسير قرآن کريم از مرغان مختلفي که با سليمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را براي پيروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند .                                                         

هدهد: در فارسي پويک و شانه سر را گويند.مرغيست بدبو که بر زباله آشيان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهاي فراوان است و کنيه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربيع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعياد است. گويند که از بالاي آسمان آب را در زير زمين ببيند همانطور که آدمي آنرا در شيشه ببيند. گفته اند که هدهد راهنماي سليمان بود بر آب و آن چنان بود که سليمان هرگاه که خواستي نماز گزارد هدهد او را ره نمودي به آب و در بيابان زمين را مي کندند و به آب مي رسيدند تا سليمان با آن غسل مي کرد يا وضو مي ساخت. .....



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خیام در جمعه 1387/11/18 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت


آینه در کربلا


 

نوشته شده توسط خیام در دوشنبه 1387/10/09 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت


کبوتر خیال

غديــر

واقعه‌ي غدير حادثه‌اي تاريخي نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود، غدير تنها نام يك سرزمين نيست. يك تفكر است . نشانه و رمزي است كه از تداوم خط نبوت حكايت مي‌كند، غدير نقطه‌ي تلافي كاروان رسالت با ملايه‌داران امامت استآري غدير يك سرزمين نيست. چشمه‌اي است كه تا پايان هستي مي‌جوشد. كوثري است كه فنا بر نمي‌دارد، افقي است بي‌كران و خورشيدي است عالمتاب در اين مكان است كه در بحر صفا و عشق محو شدند. غدير تجسم زيبايي است. تصور غدير بازده دانش و علم در عمل و كردار است محلي است كه به كالبد مرده مانده در فراق ، جان مي‌دهد و سوته دلمان بي‌نصيب را با عشوه و كرشمه خود نصيب مي‌دهد. علي جان ؛ زمانيكه ابر باران نام تو را بر خاك نوشت و خاك انبوهي از شكوفه‌هاي تجلي شد. كبوتر انديشه به پرواز در‌آمد و در طي طريق پرده عبوديت را شكافت. در سالهاي قحطي باران گوهر امامت تو، ابرهاي تيره دل را جلا داد و از قطره قطره بارانت درياي بيكاران معرفت پديد آمد حجاب بر كنار مي‌شود ناگهان پيك وحي بر نبي مكرم اسلام نازل مي‌شود: اي رسول آنچه از جانب پروردگارت برتو نازل شده به گوش مردم برسان اگر چنين نكني رسالت او را ابلاغ نكرده‌اي..........

پيامبر دست مردمي را مي‌گيرد كه خالي از زنگ و بري از رنگ است چون روحي است كه در طيف روح خداست نور چينش جبهه حدب با كفر و كفار است از برق عشقي است كه از چشم معشوق يافته است آري اين دستي كه مي‌خواهد بعنوان ولي و وصي و امام بالا رود دست مردمي است كه زمزمه‌ي عشق را با گوش جان مي‌نيوشد و از جام است مي‌نوشد « من كنتم مولا فهذا علي مولا» آري دست خورشيد شرافت و مردانگي به نشانه وصي پيامبر بالا مي‌رود لطافت و ظرافت شخصيت‌اش به لطافت و تردي برگ گل سوري مي‌ماند صحبت كردنش و روحبخش و دلنواز است، روحش منزه و شعشعه كلامش روشنگر و احد سياه اذهان مشركان پيامبر به كالبد امت اسلام با نفس روح‌بخش خودش مي‌دمد جان‌آسوده خاطر گشته از نگاهش نور عشق مي‌بارد چون خود در پگاه عرفان ، مفهوم شوق را درك كرده است مي‌داند كسي كه امام مسلمين انتخاب شده تك اختر آسمان شرافت و صداقت و عدالت است، گلخند عرفان است چون در راستاي حكمت و دانش ناب الهي خضوع و خشوع ناب محمدي را كسب كرده است...

آري ديگر عطر امامت ؛ بستان سراي هر دو عالم را فراگرفته امام هر لحظه در صفين شهادت حاضر است و در بحر ايثار ، عسل شوق مي‌جشد. امام لطفي دارد كه با پنجه‌هاي ظريف و سرانگشتان لطيف‌اش همه را شامل مي‌شود و قهري كه چون عذاب دردناك، هستي جباران و ستمگران را به باد مي‌دهد...

 

.......عیدبر پویندگان عدالت علی مبارکباد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خیام در دوشنبه 1387/09/25 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


درغم فراق

باز دلم گرفته

باز می خواهم از تو بنویسم

از تویی که تنهایم گذاشتی

از تویی که دلتنگ دیدن روی ماهت هستم و تو.درملکوتی..

این روزهای تکراری و این زندگی فلاکت بار، این شب های تکراری و بدون همدم را با یاد تو و حظور ستاره آسمانم میگذرانم. براستی که چه بیهوده تکراریست دنیا. من با این روزها و شب های بی پایان و دیوهای انتظار و تنهایی دست و پنجه نرم می کنم ، تنها آرزویم باران است و ستاره. گاهی که پای صحبت با دلم می نشینم به او می گویم یعنی رفت؟ و دلم جواب مرا با سکوت میدهد. سکوتی که اصلاً دوستش ندارم. سکوت را دوست ندارم، شاید چون از سکوت می ترسم. شاید چون سکوت مرا یاد انتظار می اندازد. یاد این می اندازد که همه روزی می روند و تنهایت می گذارند و آن کسی که دوستش داری از همه زود تر میرود. نبودند؟ مگر ...؟ بودند. دیگر نیستند. این رسم زندگی است. نمی دانم واقعاً نمی دانم چی بنویسم و نمی دانم می گویند مرام عشق تنهایی است. شب ها وقتی که می خواهم بخوابم باورت نمی شود آن ستاره اگر نباشد خوابم نمی برد. شب ها اولین کاری که می کنم حاضر غایب کردن ستاره است و بعد از اینکه دیدمش و از حظورش مطمئن شدم، حرف زدن با او را شروع می کنم. خیلی دوره حتی بیشتر از تو ولی بعضی موقع ها احساس می کنم دارد گریه می کند. من نمی توانم ببینم و. می دانم چه فکر می کنی. چه شب هایی که بی حضور گرمت ...اشک ها ریختم.چه شب هایی که نیمه شب بر مزارت اشک ماتم ریختم وبا خون دل سنک فرش مزارت راشتشو دارم راستی چه مظلومانه ترک امان کردی آخر رفتنت زود بود درطول یک سالی که ترک امان کردی چه خون دلها کشیدم جرئت نگاه کردن به مکانی را که می نشستی ندارم نمیدانم؟گریه امانم را میبرد تنها به این خوشم که ان الله مع الصابرین.

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

کز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران

هر کو شراب فرقت روزي چشيده باشد

داند که سخت باشد قطع اميدواران

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت

گريان چو در قيامت چشم گناهکاران

اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد

از بس که دير ماندي چون شام روزه داران

چندين که برشمردم از ماجراي عشقت

اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران

سعدي به روزگاران مهري نشسته در دل

بيرون نمي‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکايت شرح اين قدر کفايت

باقي نمي‌توان گفت الا به غمگساران


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/09/07 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


حافظ و عشـــــــــــــــــــق

همان گونه كه در دوران جواني  ، ممكن است  براي هركسي  اتفاق بيفتد كه  دل به محبوبي  بدهد  و عاشق وبي قرار سلسله مويي گردد حافظ نيز ،چنانكه در اشعارش  آمده است ، عشق مجازي را تجربه كرده است . البته اغلب  عرفا نظرشان اين بوده است كه  عشق حقيقي را با گذر از عشق مجازي ،‌مي توان به دست آورد ، زيرا اين عشق مجازي است كه انسان را  به عشق حقيقي مي كشاند . گروهي از عرفا عشق ومحبت را پايه ي رشد وكيمياي سعادت دانسته اند  و به مقتضاي المجازُ قنطرة الحقيقه ، عشق زيبا رويان وپري چهرگان را ، اصل مسلك خود مي دانسته اند وآن را وسيله ي رسيدن  به جمال وكمال مطلق مي شمردند. حافظ نيز در آغاز به عشق مجازي پاي بند بوده است چنانكه مي فرمايد:

        عابدان آفتاب از دلبرما غافلند             اي ملامت گوخدارا ، روميبن ،‌آن رو ببين

با اندك دقتي در شعر حافظ با اشعاري  روبرو مي شويم كه بر عشق مجازي او دلالت دارد:

  - مجمع خوبي ولطف است عذار چومهش       ليكنش مهرووفا نيست  خدايا بدهش

- بوي شير از لب همچون شكرش مي ايد       گرچه خون مي چكد از شيوه ي چشم سيهش

  -  چارده ساله بتي  چابك وموزون دارم         كه به جان  حلقه بگوش است ،مه چاردهش

    - دلبرم شاهد وطفل است  وبه بازي روزي      بكُشد زارم ودر شرع نباشد گنهش

     -  جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه ي دُر  صدف ديده ي حافظ شود آرامگهش

در غزل زير نيز خواجه شيراز اشاره به دُردانه وماهرويي يگانه دارد كه دل ودين را از او ربوده است :

يارب اين شمع دل افروز زكاشانه ي كيست ؟   جان ما سوخت  ،‌بپرسيد كه جانانه ي كيست ؟

 حاليا خانه برانداز دل ودين من است   تا در آغوش كه مي خسبد و در خانه ي كيست ؟

باده ي  لعل لبش  كز لب من دور مباد         راح روح كه و پيمان ده پيمانه ي كيست ؟

 دوليت صحبت آن شمع سعادت پرتو          باز پرسيد خدارا كه  به پروانه ي كيست ؟

 مي دهد هركسي افسوني ومعلوم نشد     كه دل نازك او مايل  افسانه ي كيست ؟

  يارب ! آن شاه وش ماهرخ زهره جبين       دّر يكتاي كه و گوهر يك دانه ي كيست ؟

  گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو    زير لب خنده زنان گفت  كه ديوانه ي كيست ؟

 

شاخ نبات

            بسياري  از دوست داران  حافظ ، شاخ نبات را ، معشوق حافظ دانسته اند[1] امّا  منظور حافظ  همان گونه كه در ابيات زير امده است ، كلك (قلم )‌ او بوده است :

 

_ اين همه شهد وشكر كز سخنم مي ريزد         اجر صبريست كزآن شاخ نباتم دادند

 _  حافظ چه طرفه شاخ نباتي است  كلك تو كش ميوه دلپذير تر از شهد وشكر است 

 -   كلك حافظ شكرين شاخ نباتي است بچين    كه دراين باغ نبيني ثمري بهتر ازاين

 



[1] - افسانه ي شاخ نبات – درميان عوام مشهوراست كه خواجه ي شيراز عاشق دختري به نام« شاخ نبات » شد وچون به واسطه ي فقر خواجه وصال يار ميسر نمي گشت  ، نذر كرد كه چهل شب  جمعه  به بقعه ي « باباكوهي » (‌در بعضي روايت  آن را چاه مرتضي علي ( مرتاض علي ) گفته اند -  برود وشب زنده داري كند . حافظ عاشق چنين كرد وتا آن زمان خواندن ونوشتن  نمي دانست . چون شب چهلم فرارسيد ، پس از رياضت خوابش برد و در خواب حضرت علي ( ع ) را ديد كه ابواب خزاين غيب را به روي اوگشود ووي را درعلوم وعرفان به مقامات  عاليه رسانيد وفرمود كه حافظ قران خواهي بود وزبانت به گفتن اشعار گويا خواهد شد . چون حافظ بيدار شد خود را شاعر وعارف يافت وبالبداهه به گفتن اين غزل پرداخت وشرح واقعه را بساخت :

   دوش وقت سحر از غصه  نجاتم دادند               وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

    بي خود از شعشعه ي پرتو ذاتم كردند              باده از جام تجلّي  صفاتم دادند

   چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي         ان شب قدر كه اين تازه براتم دادند

   بعد ازاين  روي من و آينه ي وصف جمال        كه در آن جا خبر از جلوه ي ذاتم دادند

  من اگر كامروا گشتم وخوش دل ،‌چه عجب ؟  مستحق  بودم و اين ها به زكاتم دادند

    هاتف آن روز به من مژ ده ي اين دولت داد        كه بدان جور وجفا صبروثباتم دادند

  كيميايي است عجب بندگي پيرمغان              خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند

  همت پير مغان و نفس رندان بود                      كه زبند غم ايام نجاتم دادند


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/08/02 ساعت 8:58 موضوع | لینک ثابت


شب های قدر را قدر نهیم

حديث: قال موسى (عليه السلام):
الهى اريد قربك، قال: قربى لمن استيقظ ليلة القدر، قال:
الهى اريد رحمتك، قال: رحمتى لمن رحم المساكين ليلة القدر، قال:
الهى اريد الجواز على الصراط، قال: ذلك لمن تصدق بصدقة فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد من اشجار الجنة و ثمارها، قال: ذلك لمن سبح تسبيحه فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد النجاة من النار، قال: ذلك لمن استغفر فى ليلة القدر، قال:
الهى اريد رضاك، قال: رضاى لمن صلى ركعتين فى لية القدر. (4)

ترجمه:
خداوندا! مى‏خواهم به تو نزديك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بيدار شود، گفت: خداوندا! رحمتت را مى‏خواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكينان رحمت كند: گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مى‏خواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقه‏اى بدهد. گفت‏خداوندا! از درختان بهشت و از ميوه‏هايش مى‏خواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبيحش را انجام دهد گفت: خداوندا! رهايى از جهنم را مى‏خواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند: گفت‏ خداوندا خشنودى تو را مى‏خواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.
توضيح:
ليلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهرا مراد به قدر، تقدير و اندازه‏گيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يكسال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مى‏نمايد، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چيزهايى از اين قبيل را مقدر مى‏سازد.


التماس دعا
__________________

رمضان بهترین ماه خدا
شب قدر بهترین شب خدا
ومن مشتاق نیایش بهترین بهترین ها در بهترین بهترین زمان ها هستم


در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است
View نیایش's Photo Album نیایش هم اکنون آنلاین است.  


 

نوشته شده توسط خیام در جمعه 1387/06/29 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


اگر یک با یک برابر بود

گوش کن با لب خام معلم پای تخته داد می­زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسیها، لواشک بین خود تقسیم می­کردند
وان یکی در گوشه­ای دیگر «جوانان» را ورق می­زد
برای اینکه بیخود های و هوی می­کرد
با آن شور بی­پایان
تساوی­های جبری را نشان می­داد
با خطی خوانا بر روی تخته­ای کز ظلمتی تاریک، غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:
«یک با یک برابر است»

از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ....

به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه­ها ناگه به یک سو خیره گشت
و معلم مات بر جای ماند!!

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آیا باز، یک با یک برابر بود؟؟؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد، آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه زر و زور داشت بالا بود
و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
آنکه صورت نقره­گون چو قرص ماه داشت بالا بود
وان سیه چرده که می­نالید پایین بود

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می­شد
حالا می­پرسیم: اگر یک با یک برابر بود
نان و مال مفتخوران از کجا آماده می­گردید؟
یا چه کس دیوار چین­ها را بنا می­کرد

اگر یک با یک برابر بود
پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم می­شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می­گشت؟
یک اگر با یک برابر بود


 

نوشته شده توسط خیام در چهارشنبه 1387/06/06 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت


وقتی که تو بیایی

خیمه برکوی یار خواهم زد.... درآن غمگسار خواهم زد
اوّلین تازیانه ای که می زنم.... برسر انتظار خواهم زد

وقتی که تو بیایی؛ مردم را به فراسوی افقهای عشق و ایمان دعوت می کنی و آدمی را میهمان بهشت می کنی. عشق زیباترین گلواژه هستی است و تو می آیی که شعراین گلواژه هستی و سرود پاکدلان باغ زندگی را بسرائی
وقتی که بیایی،تنها گوهر روی تو است که می تواند دلهای زنگ زده ی انسانهایی راکه عشق به خدا درانها جوانه نزده جلا دهد
وقتی بیایی خورشید امامت تو دوباره به دلهای پژمرده ی ما جانی تازه می دهد و نهال عشق، ایمان معرفت و هزاران چیز دیگر را در وجودمان می کاری و با آمدنت زمستان شرمسار می شود و جای خودش را به بهاری همچون تو می دهد. خورشید توان ِدرخشیدن ندارد
 چراکه شرم چراکه شرم دارد درمقابل خورشیدی همانند تو بتابد دارد درمقابل خورشیدی همانند تو بتابدچرا که شرم دارد در برابر خورشیدی چون توبتابد


 

نوشته شده توسط خیام در جمعه 1387/05/25 ساعت 10:48 موضوع | لینک ثابت


خاطرات مدرسه

اولين روز دبستان بازگرد
كودكي ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد اي خاطرات كودكي
بر سوار اسبهاي چوبكي
خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن مانا ترند
درسهاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مكار و دزد و چاپلوس
روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است
كاكلي گنجشككي باهوش بود
فيل ناداني برايش موش بود
با وجود سوز و سرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن مي دريد
تا درون نيمكت جا مي شديم
ما پر از تصميم كبري مي شديم
پاك كن هايي ز پاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم
كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جاروي با پا روي برگ
همكلاسيهاي من يادم كنيد
باز هم در كوچه فريادم كنيد
همكلاسيهاي درد و رنج و كار
بچه هاي جامه هاي وصله دار
بچه هاي دكه سيگار سرد
كودكان كوچك اما مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود
كاش ميشد باز كوچك مي شديم
لا اقل يك روز كودك مي شديم
ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچها كه بودش روي دوش
اي معلم نام و هم يادت به خير
ياد درس آب و بابايت به خير
اي دبستاني ترين احساس من
بازگرد اين مشقها را خط بزن







 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/05/03 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت


صدایم کن

سکوتت را نمی خواهم صدایم کن

صدایت مثل رویا مثل ابریشم مثل معنای محبت مثل گل زیباست

صدایت غرق خوبی هاست

در این تنهایی غمگین صدایم کن

برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطر جا دارد

سکوتت را  نمی خواهم صدایم کن

صدایت اشک ئهایم را صدا می کرد

تمام اشک های من صدایت را دعا می کند

صدایت را دعا میکنم



 

نوشته شده توسط خیام در شنبه 1387/03/25 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت


هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن

من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی

آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

 

 

(( در ايستگاه لحظه ها ))

نه اين كه حوصله اي نيست از تو دلگيرم

                                     اگر ز دلهره ترديد عاشقي سيرم

تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها

                           عجيب شايعه يي ... اين كه بي تو ميميرم

گناه از تو و من نيست ، زندگي اين بود

                            نوشته شده است جدايي به برگ تقديرم

كتاب زندگي من پر است از وحشت

                                   نخواه تا كه بخوانم تو را به تفسيرم

در ازدحام خيابان ، تو گم شدي و هنوز

                                 در ايستگاه لحظه ها به زنجيرم هنوز

تو رفتي و چمدانت هنوز جا مانده است

                                    خدا كند كه بيايي وگرنه ميميرم

 


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/03/09 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


ٍٍسحر

سحر

امشب غريبانه کوچه را مي گذرم و فردا شهر غريبي را سفر...
امروز تاريکتر از ديشب فردا را نمي دانم...!
ديروزم مانده امروز نيامده ! فردا...!
تمام نوشته هايم خط خط قدم هايي است که ناتوان به سويت شتابزده شده اند؟
ولي بي فايده از نديدن تو کوچه را بر مي گردند. به اميد فردايي که نمي دانم...
صداي برگشتني دوباره زمزمه ي کوچه...
دوباره...سه باره... و چندباري شنيده مي شود ولي ديده نه!
پژواک انتظار بود و بس! انتظاري ترسناکتر از شبهاي بي شبگرد که هر
شب کابوسم مي شود.
دارم تمام مي شوم!
سکوتي ممتد انتهاي کوچه فريادم مي زند که بيا !
من مي روم !مي روم و ميروم و ... مي روم
ولي کوچه پاياني ندارد !
غرق بي نهايتش شدم و ديگر حتي خودم را هم پيدا نکردم.
خدا نگهدارم!!! اگر دلي پر از اميد باش و عشق
اگر صدا شدي
پر از ترانه هاي پاك شو
اگر كه خاطري شدي
عزيز باش و مهربان
اگر ستاره اي شدي
برو به آسمان پاك
ميان تكه هاي ابر
بتاب و نور ده
اگر كه مه شدي
ميان نيمه شب به خواب آسمان بيا
و عاشقان خسته را
به نور خود نوازشي غريب ده
وگر كه كوه
صبور باش و سربلند و استوار
تو هر چه ، هركه خواه باش
ليك؛
صبور مهربان
عزيز و استوار باش!


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/02/26 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت