گوزل سوزلر(مطالب زیبا)
دلا بايد به هر دم يا علـــــــــي گفت نه هر دم بل دمادم يا علـــي
گفت آنان ساختن آرامگاه بر روي
قبور را نوعي شرك و كفر ميپندارند، هرچند كه وهابيان براي اثبات اين باور
خود راهي جز استفاده از تهديد و خشونت ندارند، اما بايد دانست آنها
همواره براي تخريب مراقد ائمه اطهار از عراق و شام تا جنوب درياي سرخ و
غرب و شرق جهان اسلام تلاشكردهاند. سلام بر تمام عزیزان وسروران
گرامی ازتموم عزیزان که اظهار لطف فرمودند کمال امتنان رادارم خدانصیب تمامی ارزومندان
بکندانشاالله نماز وروزهاتون قبول درگاه حق دراین ایام ماراازدعای خیرتون بی بهره
نزارین التماس دعا . زلیلی
من شنیدم یا علی
گفت به مجنون چون رسیدم
یا علی گفت كه این وادی دارالجنون
است كه هر دیوانه دیدم
یا علی گفت نسیمی غنچه ای را باز می
كرد به گوش غنچه كم كم
یا علی گفت چمن با ریزش باران
رحمت دعایی كرد او هم یا علی گفت یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت خمیر خاك آدم را سرشتند چو بر می خاست آدم
یا علی گفت مسیحا هم دم از اعجاز می
زد ز بس بیچاره مریم
یا علی گفت علی را ضربتی،كاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت مگر خیبر ز جایش كنده می
شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت باسلام محضر مبارک تمام عزیزان وبازدیدکنندگان محترم باکسب اجازه از محضر عزیزان اینک که درآستانه تشرف به خانه خدا وتوفیق زیارت مدینه منوره قسمت ماخم گشته از سروران عزیز حلالیت طلبیده انشالله لیاقت وشایستگی داشته باشیم تانایب الزیاره عزیزان باشم هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا به نسیم خوش آن روضه در آییم ز خواب معلم
چو آمد بنا گه کلاس چو شهری فروخفته خاموش شد سخنهای
ناگفته کودکان به لب نارسیده فراموش شد معلم
زکار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان
بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود
سکوت
کلاس غم آلود را صدای درشت معلم شکست ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانک ناگه گسست بیا احمدک درس دیروز را بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت ولی احمدک درس نا خوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت عرق چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت لباس
پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت زبانش
به لکنت بیفتاد و گفت ، بنی آدم اعضای یکدیگر اند وجودش
به یکباره فریاد کرد ، که
در آفرینش ز یک گوهرند در اقلیم ما رنچ بر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار چو
عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز ، کز ، تو کز وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد سرش را به سنگینی از روی شرم بپائین بیفکند و خاموش شد ز اعماق مغزش بجز درد و رنج نمی کرد پیدا کلام دگر در آن عمر کوتاه او خاطرش نمی داد جز آن پیام دگر ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او درونش
پر از نفرت و کینه گشت غضب میدرخشید درچشم او چرا احمد کودن بی شعور ، معلم
بگفتا به لحن گران نخواند
ی چنین درس آسان ، بگو مگر چیست فرق تو با دیگران عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا چه میگوید آموزگار نمی بیند آیا که دراین میان بود فرق ما بین دار وندار چه گوید ؟ بگوید حقایق بلند به شهری که از چشم خود بیم داشت بگوید
که فرق است ما بین او و آنکس که بی حد زر و سیم داشت به آهستگی احمد بی نوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک که آنها بدامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر بخاک به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن ندارند
کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست کنم با پدر پینه دوزی وکار ببین دست پر پینه ام شاهد است سخنهای
او رامعلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت دلی از ستمکاری ظالمان نژند و ستم دیده و زار داشت معلم
بکوبید پا بر زمین ،
که این پیک قلب پر از کینه
است بمن
چه که مادرزکف داده ای ؟ بمن چه که دستت پر از پینه است یکی پیش ناظم رود با شتاب بهمراه خود یک فلک آورد نماید
پر از پینه پاهای او ز چوبی که بهر کتک آورد دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت ز چشمان او کور سوئی جهید بیاد آمدش شعر سعدی و گفت ببین
، یادم آمد دمی صبر کن تامل ، خدا را ، تامل ، دمی
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت
نهند آدمی · بی نشاطی یا کم نشاطی
چهره ورودی · عبوسانه و بدون
لبخند وارد شدن · با عجله وارد
شدن · حضور و غیاب
ندایی ، اسامی تک تک فراگیران را خواندن · صرف وقت زیاد در
مورد مناسبت ها · عدم اجرای
ارزشیابی تشخیصی · عدم پوشش دهی
همه ی فراگیران در هنگام ارزشیابی تشخیصی در هنگام ارزشیابی تشخیصی از یکی دو نفر بیشتر سوال نمی پرسند
· عدم پوشش دهی
همه ی مطالب درسی در هنگام ارزشیابی تشخیصی · عدم ارتباط
سوالات ارزشیابی تشخیصی بادرس جدید · سوالات ارزشیابی
تشخیصی را فقط به درس قبلی اختصاص می دهند · ارزشیابی تشخیصی
را به صورت گروهی به عمل می آورند ، آنگاه پاسخ ها را جمع آوری کرده و کنار می گذارند
.( در واقع این معلم ارزشیابی تشخیصی به عمل نیاورده است. زیرا پس از اجرای
ارزشیابی ، بازخوردی دیده نمی شود .) · عدم ارتباط
مهارت آماده سازی با موضوع درس جدید · صرف وقت زیاد در
مورد آماده سازی · طرح سوال نابجا
: « جلسه ی قبل تا کجا درس دادیم ؟» این سوال بیانگر ناآگاهی معلم در مورد روند
تدریس است . · استفاده
از شیوه های تدریس یکنواخت و غیرفعال ( عمدتا ً روش سخنرانی و توضیحی ) لطفا ادامه مطلب را حتما مطالعه بفرمایید واز نظرات خوبتان مارا بهره مند نمایید بار خدایا باسپاس ازکلیه عزیزان وتبریک عید سعیدفطر به علت مشغله کاری واداری ازاینکه نتوانستم به عزیزان عرض ادب بکنم شرمنده انشاالله بعد اسباب کشی حتما برای عرض ادب خدمت خواهم رسید باید بگم بعد از دوماه دوندگی انتقالیم جور شد زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني.... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد .... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني .... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این رنج است(دکترشریعتی) یادم باشد: حرفی نزنم که دلی بلرزد و خطی ننویسم که کسی را آزار دهد ، یادم باشد :هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم ... اسرار عشق پی برد و زنده شد ! یادم باشد قبل از اینکه از راه رفتن کسی ایراد بگیرم یکبار با کفشهای او راه بروم يک روز می آيی به ديدارم با کوله باری از پشيمانی آن روز جای گل به چشمانت جا کرده خاری از پشيمانی از بادمی پرسی نشانم را از خاک می بويی مرا اما وقتی نمی يابی وجودت را جز در حصاری از پشيمانی تنها نشانم را که يک سنگ است گرمای دستت لمس خواهد کرد يک سينه هق هق يک دهان فرياد همراه داری از پشيمانی داغ هزار ای کاش می رويدبر سرخی لبهای زيبايت من سبز خواهم شد ولی افسوس بر داغزاری از پشيمانی دور از نگاه اين و آن با خويش از دشت سبز عشق ميگويی وقتی ندارد باغ رويايت جز برگ وباری از پشيمانی از دستهای خواهشم ديگر حتی نشانی هم نمی يابی آنگاه ميگردد ز چشمانت صد چشمه جاری از پشيمانی ای کاش می شد با تو بودن را در امتداد زندگی حس کرد درطلبت هر طرفی میروم خسته و رنجورکجامیروم وای جماعت نکنید عیب من درطلب ماه جدامیروم مهرخموشی زده اندبر لبم بازبه دنبال صدا میروم بی تو بجان امده است این دلم درپی درمان به کجا میروم گرتو نخواهی دل مارابگو ورنه به دنبال شما میروم ای همه پنهان و عیانم بیا بیش مرنجان که جفا میروم چاره ی دردم نکنی چاره،باز بی سروسامان به سما میروم دردمراچاره کن ای چاره ساز سوی جنون با سفها میروم دیروخراباتیم از من مخواه مرو نرو، سوی صفا میروم ازبدیک حادثه اینجا شدم خرده مگیر سوی هما میروم سوخت وجودم زتب و تاب دوست دوست کجا من به کجا میروم؟ خمره ای از جام می دوستی سوی صفا با رفقا میروم یارب از این ورطه ی بی انتها دوش صبا،من به سبا میروم ماه رخا درد مرا چاره ساز یاکه به دنبال بلا میروم سوخت پروبال سحاب از شهاب نیست چنین کار،روا،میروم اگر درياي دل آبيست تويي فانوس زيبايش اگر آيئنه يک دنیاست تويي مفهوم و معنايش تو يعني دسته اي گل را از آن سوي افق چيدن تو يعني پاکي باران تو يعني لذت ديدن تو يعني يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن تو يعني يک کبوتر را زتنهايي رها کردن خداي آسمان ها را به آرامي صدا کردن تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن و يا در پاسخ يک لطف به روي غنچه خنديدن اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي کنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي اگر هرگز نمي خوابند دو چشم سرخ و نمناکم اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم ولي يادم نخواهد رفت که ياد تو هنوز اينجاست ميان سايه روشن ها دل شيداي من تنهاست نبايد زود مي رفتي و از دل کوچ مي کردي افق ها منتظر ماندن که از اين راه برگردي اگر يک آسمان دل را به قسط عشق بردارم ميان عشق و زبايي تورا من دوست مي دارم امروز لحظه ها سراسر دلتنگي بود.... و چشمها خيره در عبور ثانيه ها همچنان بي قرار... و گوش ها تکرارِ سکوت خویش را می شنيدند... دیگر نخواهم ماند... دیگر چشم براه هیچ مسافری نخواهم ماند... نمی دانم پایان شبنم سحرگاهي سرآغاز چیست... اي كاش امواج بادها سرود رفتن و رفتن و برنگشتن ها را زمزمه نكنند.. انگار آهسته و بي صدا برگهاي خاطره ها را ورق مي زني... تو نیستی که ببینی معلم چو آمد به ناگه ؛ كلاس چو شهری فرو خفته خاموش شد سخنهای ناگفته در مغزها به لب نا رسیده فراموش شد معلم زكار مداوم مدام غضبناك و فرسوده و خسته بود جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بسته بود سكوت كلاس غم انگیز را صدای درشت معلم شكست زجا احمدك جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ از هم گسست بیا احمدك درس دیروز را بخوان تا بفهمم كه سعدی چه گفت ولی احمدك درس ناخوانده بود بجز آنچه دیروز آنجا شنفت عرق چون شتابان سرشك یتیم خطوط خجالت برویش نگاشت لباس پر از وصله و ژنده اش بروی تن لاغرش لرزه داشت زبانش به لكنت بیافتاد و گفت : " بنی آدم اعضای یكدیگرند وجودش بیكباره فریاد زد : " كه در آفرینش زیك گوهرند " در اقلیم ما رنجبر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار " چو عضوی بدرد آورد روزگار " " دگر عضوها را نماند قرار " تو كز تو كز كز... وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد نگاهی به سنگینی از روی خشم بیفكند پایین و خاموش شد صداهای محنت زهر سو بلند بگردید و نارفته در گوش شد ز چشم معلم شراری جهید نماینده آتش خشم او درونش پر از نفرت و كینه گشت غضب میدرخشید در چشم او چرا احمد كودن بی شعور معلم بگفتا به لحن گران ! خواندی چنین درس آسان بگو مگر چیست فرق تو با دیگران ؟ عرق احمدك از جبین پاك كرد خدایا چه میگوید آموزگار نمیداند كه آیا در این میان بود فرق مابین دارو ندار ؟ چگوید بگوید حقایق بلند به شهری كه از چشم خود بیم داشت ؟ بگوید كه فرق است مابین او و آنكس كه بی حد زر و سیم داشت ؟...ادامه مطلب
داغ کدامین گناه مانده به پیشانیم همسفر بادها رفته ام از یادها فاصله بیش نیست تا شب ویرانیم زندگی دفتری از خاطره هاست یک نفر در دل شب یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ما همه همسفریم
به صدق
دل هميشــــــــه ياد او كرد به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت
يقين
خالق زمـان آفرينــــــــــــش به گوش کل عالم يا علي گفـــــت
دمي كه
روح در آدم دمـيـــــــــدند زجا برخاســـــت آدم يا علي گفت
خميـــــرخــــــاک
ادم را سرشتـند چو بر ميخاست او هم يا علـي گفت
چو نوح
از موج طوفان ايمني خواسـت توسل جســـت هر دم يا علي گفت
ز
بطــــــــن حوت يونس گشت آزاد ز بس در ظلمـــت يم يا علي گفت
عصا در
دســــــــت موسي اژدها شد كليم آنجا مســــــلم يا علي گفت
مسيحي
هم دم ازاعــــــــجاز مي ز د ز بـس بيچاره مريـــم يا علي گفت
نميشد
زنده جان مرده هرگــــــــــز يقين عيسـي بن مريم يا علي گفت
رســـــــول
الله شنيد از پرده غيــب ندائــي آمد آنـــــهم يا علي گفت
نزول
وحـــــــــي چو فرمود سبحان ملك در اوليــــن دم يا علي گفت
شنيدم
چون محمد شد به معـــــراج به معراج خدا هـــــم يا علي گفت
مگر
خيــــبر ز جايش كنــده ميشد يقين آنجـــا علي هم يا علي گفت
علي در
كعـــــبه بر دوش پيامبــــر قدم بنهـــــاد آن دم يا علي گفت
شنيدم
فاطـــــمه با درد پهـــــــلو به آه و نالـــــه و غم يا علي گفت
زليلي
هم شنيــــدم يا علــــي گفت به مجنون هم رسيدم يا علي گفت
مگراين
وادي دارلاجنــــون اســــت که هرديوانه ديــــدم يا علي گفت
نسيمــــــي
غنچه اي را باد ميـــزد بگوش غنچه کم کـم يا علي گفت
چمن با
ريــــــــــزش باران رحمت 
دعايي کرد و او هــم يا علي گفت
به
فرقش كي اثر ميكرد شمشيــــــر گمانــــم ابن ملجم يا علي گفت![]()
بقيع،
قبرستاني است مورد احترام همه فرقههاي اسلامي و اكنون در چند قدمي حرم
پيامبر (صلياللهعليهوآله) قراردارد؛ رسول خدا برخي از شهداي احد و نيز
فرزندش «ابراهيم» را در آنجا دفنكرد و به اين ترتيب بر قداست آن افزود.
بعدها عثمان بنعفان در قبرستان يهوديهاي مدينه به اسم «حس كوكب» دفنشد،
اما معاويه بقيع را بهقدري گستردهساخت كه قبر عثمان در بقيع قرارگيرد.بقيع هماينك مدفن 4 امام
شيعه، امام حسن مجتبي(عليهالسلام)، امام سجاد(عليهالسلام)، امام
باقر(عليهالسلام) و امام صادق(عليهالسلام) است؛ همچنين قبر بيشتر زنان
پيامبر(صلياللهعليهوآله) و نيز عباس عموي پيامبر(صلياللهعليهوآله)
و فاطمه بنت اسد، مادر امام علي(عليهالسلام) و برخي ديگر از بزرگان در
اين مكان شريف قراردارد.
دست ناپيداي وهابيت - نگاهي به پيشينه تاريخي اين فرقه
پيشواي
نهضت وهابيت، «محمد بنعبدالوهاب نجدي» (1115-1201/1703-1782) نامدارد و
بايد گفت نام وهابيت را مخالفان به آنها دادهاند، در حاليكه پيروان اين
فرقه، خود را «الموحدون» و مذهب خود را «محمدية» ناميدهاند، اين گروه خود
را فرقهاي سني و پيرو مذهب «احمد بنحنبل» ميدانند.
عقايد:
1- هر چيزي كه بجز خداي تعالي مورد عبادت قرارگيرد، خطاست و هركس اين چيزها را عبادتكند، سزاوار مرگ است.
2- جماعت زيادي از مسلمانان موحد نيستند، زيرا ميكوشند تا عنايت خدا را با زيارت قبور اوليا بهدست آورند، بنابراين مشركند.
3- ذكر نام پيامبر، ولي، يا فرشتهاي در نماز شرك است.
4- اگر غير از خدا از كسي شفاعت جويند، كفر است.
5- هركسي براي رواشدن حاجات خود از غير خدا ياري بخواهد، كافر است.
6- علمي كه مبتني بر قرآن مجيد، سنت پيامبر و استنباطهاي ضروري عقل نباشد، كفر است.
7- انكار قدر(قدرتداشتن انسان بر انجام كارها) در همه افعال بهمعني الحاد و بدعت است.
8- تفسير قرآن بر پايه تأويل، كفر است.
وهابيان،
ساختن گنبد و ضريح و بقعه و ... بر روي قبور را حرام و تخريب آن را
واجبميدانند كه در اين مسأله پيرو پيشواي خود، «ابن تيميه» و شاگرد او
«ابنجوزيه» هستند؛ از اينرو آنان طي چند قرن اخير، تا آنجايي كه
توانستهاند مشاهد و زيارتگاهها را ويرانكردند و حتي قبور ائمه بقيع و
قبر امام حسين (عليهالسلام) را نيز استثنا نكرده
كينه وهابيت براي تمامي
مسلمانان بهويژه شيعيان نامي آشناست؛ چراكه وهابيان سعودي همواره براي
انهدام وتخريب قبور ائمه و اهلبيت پيامبر(صلياللهعليهوآله)
تلاشكردهاند و در اين ميان آثار ديني بيشمار شهرهاي مكه و مدينه، اماكن
زيارتي اين شهرها بيش از ديگر اماكن در معرض اعمال نابخردانه سردمداران
وهابي قرارگرفتهاست و آنان در واقع با تخريب بقيع، احساسات مسلمانان را
جريحهدار و براي جداكردن مسلمانان از ميراث درخشان اسلامي خود
تلاشكردهاند.
ميتوان گفت تخريب بقيع و قبور مطهر ذريه رسول
خدا(صلياللهعليهوآله)، اهلبيت پيامبر(صلياللهعليهوآله) و بهترين
صحابه و خاندان ايشان از جنايتهاي نابخشودني سعوديهاي وهابي در طول
تاريخ است كه تاكنون دوبار قلب شيعيان و عاشقان ائمه اطهار را جريحهدار و
احساسات آنان را برانگيختهاست(ازراهنمایی مدیر وبلاگ
:ادامه مطلب:![]()
![]()
آرزوی حرم مکه و بطحاست مرا
گریک آهنگ در این پرده شود راست مرا
سرم از دایره صبر برون خواهد شد
شاید اربگسلم این بند که در پاست مرا
از خیال حجرالاسود و بوسیدن او
آب زمزم همه در عین سویداست مرا
دل من روشن از آن است که از روزن فکر
ریگ آن بادیه در دیده بیناست مرا
بر سر آتش سوزنده نشینم هر دم
از هوای دل آشفته که برخاست مرا
دلم از حلقه آن خانه مبادا محروم
کز جهان نیست جز این مرتبه درخواست مرا
از هوی و هوس خویش جدا باش ، ای دل
خاک آن خانه و آن خانه خدا باش ، ای دگ
عمر بگذشت ، ز تقصیر حذر باید کرد
به در کعبه اسلام گذر باید کرد
ناگزیر است در آن بادیه از خشک لبی
تکیه بر گریه این دیده تر باید کرد
گرد ریگی که از آن زیر قدمها ریزد
سرمه وارش همه در دیده سر باید کرد
آب و نان و شتر و راحله تشویش دل است
خورد آن مرحله از خون جگر باید کرد
روی چون در سفر کعبه کنند اهل سلوک
از خود و هستی خود جمله سفر باید کرد
سر تراشیدن و احرام گرگتن سهل است
از سر این نخوت بیهوده به در باید کرد
شرح احرام و وقوف و صفت رمی و طواف
با دل خویش به تقریر دگر باید کرد
هر دلی را که ز تحقیق سخن بویی هست
بشناسد که سخن را به جز این رویی هست
یارب ، امسال بدان رکن و مقامم برسان
کام من دیدن کعبه است و به کامم برسان
دولت وصل تو هر چند که خاص است ، دمی
عام گردان و بدان دولت عامم برسان
جز به کام مدد عون تو نتوان آمد
راه عشق تو ، بدان قوت و کامم برسان
صبرم از پای درآمد ، تو مرا دست بگیر
به سر تربت این صدر همامم برسان
چون هلال ار بپسندی که بمانم ناقص
به جمال رخ آن بدر تمامم برسان
هندوی آن درم ار خواجه جوازی بدهد
صبح بیرون بر و روز است به شامم برسان
گر بدان روضه گذارت بود ، ای باد صبا
عرضه کن عجز وزمین بوس وسلامم برسان
بوی آن خاک دمی گر برهاند ز عذاب
![]()
![]()
:ادامه مطلب:![]()
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد. لحظه ای خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو
هیچ است. وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک
به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده
![]()
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
آبروی مرا به توانگری نگاهدار و
شخصیت مرا به تنگدستی از بین مبر
که
از روزی خوران تو روزی خواهم و
از آفریده های بدکردار تو
مهربونی جویم و
به ستایش کسی که به من ببخشاید
وادار گردم و
به بدگویی کسی که به من
چیزی ندهد گرفتار شوم و
تو پس از همه ی این گفتار
صاحب اختیاری که
ببخشایی یا نبخشایی
زیرا اختیار و توانایی بر هر چیز
به دست تواست ![]()
![]()
![]()
یادم باشد : که روز و روزگار خوش است و تنها دل من دل نیست ،
یادم باشد : جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ،
یادم باشد : باید در برابر فریاد ها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم ،
یادم باشد : از چشمه ، درس خروش بگیرم و از آسمان ، درس پاک زیستن،
یادم باشد: سنگ خیلی تنهاست، باید با او هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند ،
یادم باشد: برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشته
یادم باشد: می توان با گوش سپردن به آوازدوره گردی که از سازش عشق می بارد به
یادم باشد: گره تنهایی و دلتنگی هر کسی فقط به دست خودش باز می شود ،
یادم باشد: هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم ...
و یادمان باشد :هیچگاه از راستی نترسیم !![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی ![]()

:ادامه مطلب:![]()
در تأدیت مدح تو خم، پشت عبارت
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



