همان گونه كه در دوران جواني  ، ممكن است  براي هركسي  اتفاق بيفتد كه  دل به محبوبي  بدهد  و عاشق وبي قرار سلسله مويي گردد حافظ نيز ،چنانكه در اشعارش  آمده است ، عشق مجازي را تجربه كرده است . البته اغلب  عرفا نظرشان اين بوده است كه  عشق حقيقي را با گذر از عشق مجازي ،‌مي توان به دست آورد ، زيرا اين عشق مجازي است كه انسان را  به عشق حقيقي مي كشاند . گروهي از عرفا عشق ومحبت را پايه ي رشد وكيمياي سعادت دانسته اند  و به مقتضاي المجازُ قنطرة الحقيقه ، عشق زيبا رويان وپري چهرگان را ، اصل مسلك خود مي دانسته اند وآن را وسيله ي رسيدن  به جمال وكمال مطلق مي شمردند. حافظ نيز در آغاز به عشق مجازي پاي بند بوده است چنانكه مي فرمايد:

        عابدان آفتاب از دلبرما غافلند             اي ملامت گوخدارا ، روميبن ،‌آن رو ببين

با اندك دقتي در شعر حافظ با اشعاري  روبرو مي شويم كه بر عشق مجازي او دلالت دارد:

  - مجمع خوبي ولطف است عذار چومهش       ليكنش مهرووفا نيست  خدايا بدهش

- بوي شير از لب همچون شكرش مي ايد       گرچه خون مي چكد از شيوه ي چشم سيهش

  -  چارده ساله بتي  چابك وموزون دارم         كه به جان  حلقه بگوش است ،مه چاردهش

    - دلبرم شاهد وطفل است  وبه بازي روزي      بكُشد زارم ودر شرع نباشد گنهش

     -  جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه ي دُر  صدف ديده ي حافظ شود آرامگهش

در غزل زير نيز خواجه شيراز اشاره به دُردانه وماهرويي يگانه دارد كه دل ودين را از او ربوده است :

يارب اين شمع دل افروز زكاشانه ي كيست ؟   جان ما سوخت  ،‌بپرسيد كه جانانه ي كيست ؟

 حاليا خانه برانداز دل ودين من است   تا در آغوش كه مي خسبد و در خانه ي كيست ؟

باده ي  لعل لبش  كز لب من دور مباد         راح روح كه و پيمان ده پيمانه ي كيست ؟

 دوليت صحبت آن شمع سعادت پرتو          باز پرسيد خدارا كه  به پروانه ي كيست ؟

 مي دهد هركسي افسوني ومعلوم نشد     كه دل نازك او مايل  افسانه ي كيست ؟

  يارب ! آن شاه وش ماهرخ زهره جبين       دّر يكتاي كه و گوهر يك دانه ي كيست ؟

  گفتم آه از دل ديوانه ي حافظ بي تو    زير لب خنده زنان گفت  كه ديوانه ي كيست ؟

 

شاخ نبات

            بسياري  از دوست داران  حافظ ، شاخ نبات را ، معشوق حافظ دانسته اند[1] امّا  منظور حافظ  همان گونه كه در ابيات زير امده است ، كلك (قلم )‌ او بوده است :

 

_ اين همه شهد وشكر كز سخنم مي ريزد         اجر صبريست كزآن شاخ نباتم دادند

 _  حافظ چه طرفه شاخ نباتي است  كلك تو كش ميوه دلپذير تر از شهد وشكر است 

 -   كلك حافظ شكرين شاخ نباتي است بچين    كه دراين باغ نبيني ثمري بهتر ازاين

 



[1] - افسانه ي شاخ نبات – درميان عوام مشهوراست كه خواجه ي شيراز عاشق دختري به نام« شاخ نبات » شد وچون به واسطه ي فقر خواجه وصال يار ميسر نمي گشت  ، نذر كرد كه چهل شب  جمعه  به بقعه ي « باباكوهي » (‌در بعضي روايت  آن را چاه مرتضي علي ( مرتاض علي ) گفته اند -  برود وشب زنده داري كند . حافظ عاشق چنين كرد وتا آن زمان خواندن ونوشتن  نمي دانست . چون شب چهلم فرارسيد ، پس از رياضت خوابش برد و در خواب حضرت علي ( ع ) را ديد كه ابواب خزاين غيب را به روي اوگشود ووي را درعلوم وعرفان به مقامات  عاليه رسانيد وفرمود كه حافظ قران خواهي بود وزبانت به گفتن اشعار گويا خواهد شد . چون حافظ بيدار شد خود را شاعر وعارف يافت وبالبداهه به گفتن اين غزل پرداخت وشرح واقعه را بساخت :

   دوش وقت سحر از غصه  نجاتم دادند               وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

    بي خود از شعشعه ي پرتو ذاتم كردند              باده از جام تجلّي  صفاتم دادند

   چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي         ان شب قدر كه اين تازه براتم دادند

   بعد ازاين  روي من و آينه ي وصف جمال        كه در آن جا خبر از جلوه ي ذاتم دادند

  من اگر كامروا گشتم وخوش دل ،‌چه عجب ؟  مستحق  بودم و اين ها به زكاتم دادند

    هاتف آن روز به من مژ ده ي اين دولت داد        كه بدان جور وجفا صبروثباتم دادند

  كيميايي است عجب بندگي پيرمغان              خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند

  همت پير مغان و نفس رندان بود                      كه زبند غم ايام نجاتم دادند


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/08/02 ساعت 8:58 موضوع | لینک ثابت