تبليغاتX
خیام-ادبیات

کبوتر خیال

غديــر

واقعه‌ي غدير حادثه‌اي تاريخي نيست كه در كنار ديگر وقايع بدان نگريسته شود، غدير تنها نام يك سرزمين نيست. يك تفكر است . نشانه و رمزي است كه از تداوم خط نبوت حكايت مي‌كند، غدير نقطه‌ي تلافي كاروان رسالت با ملايه‌داران امامت استآري غدير يك سرزمين نيست. چشمه‌اي است كه تا پايان هستي مي‌جوشد. كوثري است كه فنا بر نمي‌دارد، افقي است بي‌كران و خورشيدي است عالمتاب در اين مكان است كه در بحر صفا و عشق محو شدند. غدير تجسم زيبايي است. تصور غدير بازده دانش و علم در عمل و كردار است محلي است كه به كالبد مرده مانده در فراق ، جان مي‌دهد و سوته دلمان بي‌نصيب را با عشوه و كرشمه خود نصيب مي‌دهد. علي جان ؛ زمانيكه ابر باران نام تو را بر خاك نوشت و خاك انبوهي از شكوفه‌هاي تجلي شد. كبوتر انديشه به پرواز در‌آمد و در طي طريق پرده عبوديت را شكافت. در سالهاي قحطي باران گوهر امامت تو، ابرهاي تيره دل را جلا داد و از قطره قطره بارانت درياي بيكاران معرفت پديد آمد حجاب بر كنار مي‌شود ناگهان پيك وحي بر نبي مكرم اسلام نازل مي‌شود: اي رسول آنچه از جانب پروردگارت برتو نازل شده به گوش مردم برسان اگر چنين نكني رسالت او را ابلاغ نكرده‌اي..........

پيامبر دست مردمي را مي‌گيرد كه خالي از زنگ و بري از رنگ است چون روحي است كه در طيف روح خداست نور چينش جبهه حدب با كفر و كفار است از برق عشقي است كه از چشم معشوق يافته است آري اين دستي كه مي‌خواهد بعنوان ولي و وصي و امام بالا رود دست مردمي است كه زمزمه‌ي عشق را با گوش جان مي‌نيوشد و از جام است مي‌نوشد « من كنتم مولا فهذا علي مولا» آري دست خورشيد شرافت و مردانگي به نشانه وصي پيامبر بالا مي‌رود لطافت و ظرافت شخصيت‌اش به لطافت و تردي برگ گل سوري مي‌ماند صحبت كردنش و روحبخش و دلنواز است، روحش منزه و شعشعه كلامش روشنگر و احد سياه اذهان مشركان پيامبر به كالبد امت اسلام با نفس روح‌بخش خودش مي‌دمد جان‌آسوده خاطر گشته از نگاهش نور عشق مي‌بارد چون خود در پگاه عرفان ، مفهوم شوق را درك كرده است مي‌داند كسي كه امام مسلمين انتخاب شده تك اختر آسمان شرافت و صداقت و عدالت است، گلخند عرفان است چون در راستاي حكمت و دانش ناب الهي خضوع و خشوع ناب محمدي را كسب كرده است...

آري ديگر عطر امامت ؛ بستان سراي هر دو عالم را فراگرفته امام هر لحظه در صفين شهادت حاضر است و در بحر ايثار ، عسل شوق مي‌جشد. امام لطفي دارد كه با پنجه‌هاي ظريف و سرانگشتان لطيف‌اش همه را شامل مي‌شود و قهري كه چون عذاب دردناك، هستي جباران و ستمگران را به باد مي‌دهد...

 

.......عیدبر پویندگان عدالت علی مبارکباد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط خیام در دوشنبه 1387/09/25 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


درغم فراق

باز دلم گرفته

باز می خواهم از تو بنویسم

از تویی که تنهایم گذاشتی

از تویی که دلتنگ دیدن روی ماهت هستم و تو.درملکوتی..

این روزهای تکراری و این زندگی فلاکت بار، این شب های تکراری و بدون همدم را با یاد تو و حظور ستاره آسمانم میگذرانم. براستی که چه بیهوده تکراریست دنیا. من با این روزها و شب های بی پایان و دیوهای انتظار و تنهایی دست و پنجه نرم می کنم ، تنها آرزویم باران است و ستاره. گاهی که پای صحبت با دلم می نشینم به او می گویم یعنی رفت؟ و دلم جواب مرا با سکوت میدهد. سکوتی که اصلاً دوستش ندارم. سکوت را دوست ندارم، شاید چون از سکوت می ترسم. شاید چون سکوت مرا یاد انتظار می اندازد. یاد این می اندازد که همه روزی می روند و تنهایت می گذارند و آن کسی که دوستش داری از همه زود تر میرود. نبودند؟ مگر ...؟ بودند. دیگر نیستند. این رسم زندگی است. نمی دانم واقعاً نمی دانم چی بنویسم و نمی دانم می گویند مرام عشق تنهایی است. شب ها وقتی که می خواهم بخوابم باورت نمی شود آن ستاره اگر نباشد خوابم نمی برد. شب ها اولین کاری که می کنم حاضر غایب کردن ستاره است و بعد از اینکه دیدمش و از حظورش مطمئن شدم، حرف زدن با او را شروع می کنم. خیلی دوره حتی بیشتر از تو ولی بعضی موقع ها احساس می کنم دارد گریه می کند. من نمی توانم ببینم و. می دانم چه فکر می کنی. چه شب هایی که بی حضور گرمت ...اشک ها ریختم.چه شب هایی که نیمه شب بر مزارت اشک ماتم ریختم وبا خون دل سنک فرش مزارت راشتشو دارم راستی چه مظلومانه ترک امان کردی آخر رفتنت زود بود درطول یک سالی که ترک امان کردی چه خون دلها کشیدم جرئت نگاه کردن به مکانی را که می نشستی ندارم نمیدانم؟گریه امانم را میبرد تنها به این خوشم که ان الله مع الصابرین.

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

کز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران

هر کو شراب فرقت روزي چشيده باشد

داند که سخت باشد قطع اميدواران

با ساربان بگوييد احوال آب چشمم

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بگذاشتند ما را در ديده آب حسرت

گريان چو در قيامت چشم گناهکاران

اي صبح شب نشينان جانم به طاقت آمد

از بس که دير ماندي چون شام روزه داران

چندين که برشمردم از ماجراي عشقت

اندوه دل نگفتم الا يک از هزاران

سعدي به روزگاران مهري نشسته در دل

بيرون نمي‌توان کرد الا به روزگاران

چندت کنم حکايت شرح اين قدر کفايت

باقي نمي‌توان گفت الا به غمگساران


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/09/07 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت