سحر

امشب غريبانه کوچه را مي گذرم و فردا شهر غريبي را سفر...
امروز تاريکتر از ديشب فردا را نمي دانم...!
ديروزم مانده امروز نيامده ! فردا...!
تمام نوشته هايم خط خط قدم هايي است که ناتوان به سويت شتابزده شده اند؟
ولي بي فايده از نديدن تو کوچه را بر مي گردند. به اميد فردايي که نمي دانم...
صداي برگشتني دوباره زمزمه ي کوچه...
دوباره...سه باره... و چندباري شنيده مي شود ولي ديده نه!
پژواک انتظار بود و بس! انتظاري ترسناکتر از شبهاي بي شبگرد که هر
شب کابوسم مي شود.
دارم تمام مي شوم!
سکوتي ممتد انتهاي کوچه فريادم مي زند که بيا !
من مي روم !مي روم و ميروم و ... مي روم
ولي کوچه پاياني ندارد !
غرق بي نهايتش شدم و ديگر حتي خودم را هم پيدا نکردم.
خدا نگهدارم!!! اگر دلي پر از اميد باش و عشق
اگر صدا شدي
پر از ترانه هاي پاك شو
اگر كه خاطري شدي
عزيز باش و مهربان
اگر ستاره اي شدي
برو به آسمان پاك
ميان تكه هاي ابر
بتاب و نور ده
اگر كه مه شدي
ميان نيمه شب به خواب آسمان بيا
و عاشقان خسته را
به نور خود نوازشي غريب ده
وگر كه كوه
صبور باش و سربلند و استوار
تو هر چه ، هركه خواه باش
ليك؛
صبور مهربان
عزيز و استوار باش!


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1387/02/26 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت