از خصوصیات دیگر کار این نویسندگان توجه بیش از حد به توصیف جزئیات صحنه ها و حوادث است ؛ زیرا حقیقتی که آنها در نظر دارند تنها از طریق معاینه و بررسی دقیق اشیاء و مکانها می تواند به دست آید. از نظر این نویسندگان تنها وقایع مستند یعنی آنچه دیده می شوند، مهم هستند و می توانند کتابهای خوبی به وجود آورند. به خاطر همین نظریه افراطی است که بعضی از منتقدان معتقدند که زیبا شناسی ناتورالیستی به خاطر حذف تخیل از کار آفرینش، سطح هنر و ادبیات را تنزل داده است و از ارزش هنری این قبیل آثار کاسته است. در ادبیات فارسی معاصر ، "صادق چوبک" نویسنده ناتورالیست شناخته شده و بسیاری از داستانهای کوتاه او در مجموعه "خیمه شب بازی "و "انتری که لوطیش مرده بود " و بعضی از رمانهایش از جمله "سنگ صبور" نشان دهنده حضور ناتورالیسم در آثار اوست.

چوبک نویسندگی را با مجله سخن آغاز کرد، مجله ای که تحت تاثیر افکار صادق هدایت بود و طبیعی است که حضور وی در آن جمع موجب تاثیرپذیری چوبک از هدایت شده باشد.اظهار نظر او درباره هدایت این واقعیت را آشکار می کند:"هدایت به نظر من یک انسان کامل بود، در همه چیز... صادق هدایت آنقدر از خودش جوهر داشت که همیشه گوشه ای از دامن سخاوت او به دست دیگران بود."(نقد آثار چوبک/ عبدالعلی دستغیب)

فکر هدایت در جای جای آثار چوبک خود را نشان می دهد. انسانهایی که او در داستانهایش ترسیم می کند، همه اسیر و گرفتارند و حتی اگر قصد رهایی هم داشته باشند، به حکم سرنوشت محتوم، کاری از دستشان برنمی آید.

چوبک گاهی حتی پا را از هدایت فراتر می گذارد و به نفی ارزشهای فرهنگی و ملی می پردازد و نیز در نمایشنامه ای که در پایان کتاب "سنگ صبور" چاپ شده خالق هستی را به دست آفریننده اهریمن از هستی ساقط می کند:"خدا مرده است!"

او در کتاب "چراغ آخر" با اشاره به مولوی و این مصرع معروف او: از جمادی مردم ونامی شدم درباره تکامل معنوی مورد نظر مولانا این چنین می اندیشد:" خواسته خودش را گول بزند و خودش می دانسته دروغ می گوید. اگر رویش می شد می گفت آخرش از چاه {...} سر بیرون خواهد کرد..."(چراغ آخرصفحه 216)

از این اظهارات جز نومیدی و شک کاهلانه چیزی فهم نمی شود.

مجموع آثار چوبک 9 کتاب است که چهار جلد آن شامل مجموعه داستانهای کوتاه و نمایشنامه اند و دو کتاب نیز داستان بلند و مابقی ترجمه اند.حجم زیادی از آثار او را داستانهای کوتاه به سبک ناتورالیستی دربرمی گیرند.جزئی نگری و وسواس زیاد در طراحی قضا و موقعیتها ویژگی بارز این کتابها است.

این داستانها به خاطر نگاه طبیعت گرای او وصفی از رابطه های برزخی در دوزخ گندآلود و هراس آور و تحمل ناپذیری است که گریز و رهایی از آن جز در آرزو نمی گنجد. در داستانهای کوتاه او همه آرزوی رهایی دارند اما به اجبار و عادت و ترس بر جای خود میخکوب شده اند.ترس و بدبینی و بی اعتقادی چنان در خویشتن آنها خانه کرده است که از سایه خود نیز می هراسند.

"مراد وسط خیابان پُرجمعیت ایستاد، كت خود را كند و به دست زری یراقی داد و با فروش آن سنگینی یك مشت پشم و پنبه و قیود دروغی اجتماعی را از دوش خود برداشت. آزادی هرگز ندیده‌ای در خودش حس می‌كرد. قدری دستهایش را حركت داد؛ دید مثل اینكه راحت‌تر و آزادتر شد و بی‌كت هم می‌تواند زندگی كند.
اما فكرِ داشتن ده تومان پول نقد در جیب ساعتی شلوارش كه از فروش آن گیرش آمده بود، شور و میل شدیدی درش بیدار كرده بود. شور و میل عرق خوردن سیر و تریاك كشیدن سیر، كه از دیروز تا حالا هیچ‌كدام را لب نزده بود. از زور بی‌كیفی اعصابش مثل چوب خشك شده بود. این كیف از تمام احتیاجات و خوشیهای او سر بود. پیش خودش مجسم كرد كه چطور بستِ اول را دو بستی به حقه بچسباند و آن را یك نفس تا آخر بكشد. از این خیال لذتی در خودش حس كرد كه اندكی اعصابش تسكین یافت و دنباله آن دهن‌دره‌ی پُرصدایی كرد و چشمانش از اشك تر شد- كه البته صدای آن در شلوغی خیابان، قاتی صداهای دیگر شد و از بین رفت. اما نرمی و لذت امیدبخشی در اعصابش باقی گذارد..
مراد در زندگی هیچ‌چیز نداشت. یك مشت استخوان متحرك و یك فهم تند آمیخته با بدبینی شدید و یك رشته معلومات زنگ‌زده كه حتی به درد خودش هم نمی‌خورد، وجود او را تشكیل داده بود. در یك ثانیه هزار جور فكر كرد و بی‌آنكه به نتیجه‌ی آنها اهمیت بدهد آنها را عوض می‌كرد و به یكی دیگر می‌چسبید.
این آدم وصله ناجوری بود كه به خشتك گندیده اجتماع خورده بود و زیر آن درز مرزها، برای خودش وجود داشت- مثل شپش، ولی ابداً زندگی نمی‌كرد. برای همین بود كه به هیچ‌وجه همرنگ و هماهنگ مردم نمی‌توانست باشد. خوشی‌هایش، زجرهایش و فكرهایش با دیگران از زمین تا آسمان فرق داشت. از زجركشیدن خودش مانند خوشی‌هایش خوشش می‌آمد و آن را جزء جدانشدنی زندگیش می‌دانست. از مردم، حتی از بچه شیرخواره، بیزار بود. خودش را به تنهایی عادت داده بود. در شلوغ‌ترین جاها خود را تنها می‌دانست و ابداً به اطرافیانش محل نمی‌گذاشت، هر كس می‌خواست باشد، مراد نمی‌دید و نمی‌خواست ببیند. او دور خودش قشری مثل پوست تخم‌مرغ درست كرده بود و برای خودش آن تو وول می‌زد."
( خیمه شب بازی- گلهای گوشتی- صص 25و 26)


 

نوشته شده توسط خیام در شنبه 1388/02/05 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت