گاه چوبک بر اساس همان دیدگاه شیوه زشت نگاری را در پیش می گیرد و بر اهمیت انگیزه های غریزی و جنسی در زندگی و کار انسان به شکل افراطی تاکید می ورزد. به عنوان مثال در داستان "چرا دریا توفانی شده بود" احساسات و اندیشه های آدمهای داستان نتیجه مستقیم تاثیرها و دگرگونی جنسی و بدنی آنهاست.

چوبک بخاطر دیدگاه ناتورالیستی، انسان را در حد یک حیوان، پست و زبون نشان می دهد و حیات آدمی را بیهوده می داند. او در داستان "مردی در قفس" می نویسد" این آدم واخورده هم مثل تمام مردم در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود که به تلافی و کفاره چند لقمه غذایی که می خورد، مدتها توی مستراح بدبو و دخمه مانند خانه خود بنشیند و بوی گند بالا بکشد......"( خیمه شب بازی - مردی در قفس- ص 112)

گاه چوبک بر اساس همان دیدگاه شیوه زشت نگاری را در پیش می گیرد و بر اهمیت انگیزه های غریزی و جنسی در زندگی و کار انسان به شکل افراطی تاکید می ورزد. به عنوان مثال در داستان "چرا دریا توفانی شده بود" احساسات و اندیشه های آدمهای داستان نتیجه مستقیم تاثیرها و دگرگونی جنسی و بدنی آنهاست.

چوبک بخاطر دیدگاه ناتورالیستی، انسان را در حد یک حیوان، پست و زبون نشان می دهد و حیات آدمی را بیهوده می داند. او در داستان "مردی در قفس" می نویسد:" این آدم واخورده هم مثل تمام مردم در مقابل احتیاجات طبیعی خودش زبون و بیچاره بود. او هم ناچار بود که به تلافی و کفاره چند لقمه غذایی که می خورد، مدتها توی مستراح بدبو و دخمه مانند خانه خود بنشیند و بوی گند بالا بکشد..."( خیمه شب بازی - مردی در قفس- ص 112)

چوبک در حیوانی جلوه دادن انسان تا آن حد پیش می رود که در "سنگ صبور" همه کارهای انسان را در اثر فعالیت غریزه جنسی می داند. گویا چشمان او تنها و تنها بعد حیوانی بشر را دیده است. او آدمهایش را ناقص الخلقه، دیوانه، شهوانی، بی مغز و حیوان صفت تصویر کرده است. زنها و مردهای داستانهای او در تب شهوت می سوزند و عشق آنها برای شور و شهوت است.

نویسنده ای که تحقیق گسترده ای درباره زن در آثار چوبک انجام داده می نویسد:" این نوزده زنی که در داستانهای کوتاه و بلند چوبک پرسه می زنند، جز دوتایشان همه وقیح{...} هستند. دهن که باز می کنند گویی جز فکرهای جنسی و... فکر دیگری ندارند... به واقع زنهای ساخت چوبک اسیر شهوتند... از عاطفه مادری، از عفت و پاکدامنی چیزی نمی دانند. حتی دختری که برای باز شدن بختش به زیارت رفته، در نگاه به ضریح و قبر آقا نیز یکسره شهوت و تن پرست است"(زن در آثار چوبک- پرویز نقیبی)

"قبر،بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود كه هيكل بلند مردانه‌اي زيرش خوابيده_عذرا اين‌طور فكر مى‌كرد.سراپاى قبر را با تعجب و كنجكاوى ورانداز كرد و پيش خودش خيال كرد:"قربونش برم چه قد رشيدى داشته!"

اما از اينكه از يك مرد،شوهر خواسته بود خجالت كشيد و صورتش گل انداخت.

با شتاب و چابكى از سرجاش بلند شد.چند ماچ چسبان صدادار،خيلى شهوانى و از روى دل پرى به ضريح كرد؛آنوقت بى آن‌كه  دست‌هايش را از محجر بردارد،دو بار دور قبر طواف كرد و باز سرجاي اولش نشست." (خیمه شب بازی - نفتی)

او بیش از آنکه به وقایع درونی و دنیای ذهن آدمها و پرورش طرح داستان بپردازد به توصیف وقایع روزمره و حوادث ملموس و بیان جنبه های آلوده و چرک زندگی علاقه نشان می دهد، گرایشی که از آن به رئالیسم سیاه یا نگرش ناتورالیستی غریزی نویسنده نیز می توان تعبیر کرد.

در داستان "انتری که لوطیش مرد" در ابتدا که انتر از مرگ لوطى شادى و پایکوبى مى کنداما به تدریج که انتر پى به بردگى تقدیرى و ابدى خود مى برد ، مى فهمد که حتى بعد از مرگ لوطى نیر نمى تواند از بردگى او رهایى پیدا کند. در این موقعیت است که انتر مى کوشد تا با پناه بردن به گذشته و نقل لحظات هیجانى آن و در معرکه اى که به پا کرده، از واقعیت فرار کند. لوطى همزاد انتر بوده است. در این موقعیت، انتر نمى داند با جهان بى لوطى چه کند؟ نیمى از مغزش فلج مى شود. انتر در میان آدمیان تنها زبان لوطى و اشارات او را در مى یافته و قادر به ارتباط با دیگران نبوده و نیست. در واقع حلقه ارتباط او با آدم هاى دیگر به ناگهان از بین رفته است.

"با تجربه دریافته بود که همه دشمن خونى او هستند. همیشه منتظر بود که خیزران لوطى رو مغزش پایین بیاید. یا قلاده گردنش را بفشارد، یا لگد تو پهلویش بخورد. هر چه مى کرد مجبور بود. هر چه مى دید مجبور بود و هر چه مى خورد مجبور بود. زنجیرى داشت که سرش به دست کس دیگر بود و هرجا که زنجیردار مى خواست مى کشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشیده شده بود."

با مرگ لوطى، انتر به نوعى خودآگاهى مى رسد. لوطى جهان مرده است. انتر این را به معناى آزادى و رهایى خود تلقى مى کند. نیروى شهوت انتر سر باز مى کند و با آن به ارضا مى رسد. ته مانده غذاى لوطى را مى خورد و شاد و سرکیف از آزادى اش، به دشت روانه مى شود. نمى داند به کجا مى رود. زنجیر هنوز همراهش است. چیزى که مدام گرفتارى اش را به او یادآور مى شود. جهان در برابر انتر رها شده از دست لوطى اش، معناى دیگرى به خود مى گیرد. سردرگمى و سردر نیاوردن از موقعیت جدید، انتر را وامى دارد تا از راهى که آمده برگردد و به مرده همزادش پناه آورد و این یعنی که بدبختی همیشگی و بردگی دائمی از ابتدا در وجود او قرار داشته است. همان بدبختی ای که لوطی نیز با آن دست به گریبان است یعنی در نگاه چوبک میان انتر و لوطی هیچ تفاوتی نیست که اصلا انتر همان لوطی است.

چوبك مثل اغلب ناتورالیستها كم‌كم به تصویر و تجسم این مظاهر زشت و ناپسند جامعه خوگر و مأنوس می‌شود و خودش در تله‌ای می‌افتد كه خوانندگانش را از آن برحذر داشته است، یعنی تله عادت. به بیانی دیگر، چنان در زشتیها و ناپاكیها غرق می‌شود كه از خوبیها و پاكیها غافل می‌ماند. به تدریج، برحسب عادت توجه عمیق به این زشتیها، كارش به افراط و اغراق كشیده می‌شود، گویی نویسنده فقط زشتیها و ناپاكیها را می‌بیند، چشمهایش را بر روی همه پاكیها و لطافتها و زیباییهای زندگی بسته است. مصداق این گفته را می‌توان در رمان"سنگ صبور"، آخرین اثر چوبك، به خوبی دید. در این كتاب، نویسنده به مبالغه و افراط كاری زیان‌باری در تشریح و تصویر ناپاكیها و كثافتهای صحنه‌ها و شخصیتهای رمان افتاده است.
این عدم تعادل معمولاً در آثار همه نویسندگان ناتورالیست دیده می‌شود و چوبك نیز از این قاعده مستثنا نیست. به خصوص كه چوبك چنان به اصول ناتورالیسم مومن و وفادار است كه می‌توان جزء جزء ویژگیهای این مكتب را در داستانهایش یافت.


 

نوشته شده توسط خیام در پنجشنبه 1388/03/14 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت